تحقیق درباره نراروپا

صفحه اصلی آرشیو راهنمای خرید پرسش و پاسخ درباره ما پشتیبانی تبلیغات تماس با ما

صفحه نخست  » دانلود رایگان  »  تحقیق درباره نراروپا

تحقیق درباره نراروپا


دانلود تحقیق و مقاله رایگان با عنوان تحقیق در باره نراروپا

تحقیق نراروپا
000/600/9 كيلومتر مربع ( بجز جزيره هاي منطقة 15 )
نخستين اروپاييان ـ شكاچيان عصر پارينه سنگي ـ هيچ گاه در بهترين وضعيت، تعدادشان به 000/100 نفر نرسيد. در بدترين وضعيّت ـ بويژه در طول دوره هاي سرد واپسين عصر يخبندان  ـ تعداد آنها به طور چشمگيري كمتر از اين بود. در پايان عصر يخبندان، تحوّلي در رهايي از اين كاهش جمعيّت پديد آمد. در طول بهتر شدن آب و هوا در دوران ميانه سنگي ( 10 هزار تا 6 هزار سال پيش از ميلاد ) تعداد جمعيّت آنها همچون بهترين شرايط آب و هوا در گذشته، افزايش يافت و سرانجام اندك اندك به 000/250 نفر رسيد. سپس در انقلاب نوسنگي، در 5 هزار سال پيش از ميلاد افزايش چشمگيري در تعداد جمعيّت آنان رخ نمود. مجموع جمعيّت در اين زمان بيش از يك ميليون نفر بود.

اين عصر همچنين موجب پيدايش نخستين تمايز مهمّ بين شيوه هاي سكونت بود، چون تراكم جمعيت يا بندگان غذا در عصر پارينه سنگي ندرتاً به 1/0 نفر در هر كيلومتر مربع مي رسيد. در حالي كه تراكم تعداد توليد كنندگان غذا در عصر نوسنگي معمولاً يك نفر در هر كيلومتر مربع بود تا زماني كه اين كشاورزان، مهاجرتشان را از پهنه هاي جنوبي و غربي اروپا به پايان رسانند ( بنابر برآورده هاي در حدود 3000 سال قبل از ميلاد )، جمعيّت اين قاره به بيش از 2 ميليون نفر رسيد.

در طول هزار سال بعدي كه جامعه ، وارد عصر مفرغ شد، افزايش ناهمگون جمعيّت با مهاجرت از خاور نزديك به اروپا آغاز شد. منطقة ورودي جمعيت، يونان بود كه مهاجران از راه دريا وارد  اروپا مي شدند. پيامد نهايي اين مهاجرت علاوه بر افزايش ديگري در تعداد جمعيت، تغيير در شيوة توزيع آن بود. گر چه روند افزايش تعداد جمعيّت يكنواخت بود، امّا بر مبناي معيارهاي جديد كند مي نمود: در 2000 ق.م . مجموع جمعيّت اروپا به 5 ميليون نفر رسيد و تا 1000 ق . م . اين تعداد به 10 ميليون نفر افزايش يافت.

تغيير در توزيع جمعيّت مربوط به ميزان افزايش چشمگير غير متناسب جمعيّت در كشورهاي مديترانه اي بود. احتمالا افزايش جمعيّت در اين كشورها بازتابي از بهبود وضعيّت كشاورزي در خاور نزديك از آغاز تاريخ بوده است. اين فزوني در هر سرزميني كه از آب و هوايي مشابه برخوردار بود، به چشم مي خورد پيشرفت كشورهاي مديترانه اي كه به منزلة گذرگاه بزرگ طبيعي بود نيز مي توانست به طور مؤثري موجب افزايش اين مقدار جمعيّت باشد. به هرعلّتي كه بود تا پايان عصر مفرغ در 1000 ق . م . تراكم جمعيت بيش از حد متوسط جمعيّت اروپا، با ضريب 3 در يونان و بيش از ضريب 2 در ايتاليا بود ( تصوير 1ـ3 ) . اين امر ، زمينة جمعيّت نگاري در زمان پيدايش جامعة باستان است.

در زماني كه اسكندر به سوي شرق پيشروي مي كرد، مركز قدرت اروپا از شرق اين قاره به سوي سرزمينهاي غربي تر آن، يعني ايتاليا در حال جابجايي بد. با تسلط بر شبه جزيرة ايتاليا و جمعيّت 4 ميليوني آن، رم تشكيلات سياسي را پي ريخت كه به طور كامل بر تمامي كشورهاي اروپايي تسلّط داشت.

پيامد سريع آن، جنگ با تنها قدرت عظيم مديترانة غربي يعني كارتاژ بود. پيامد نهايي اين جنگ، تشكيل امپراتوري روم بود كه در نهايت با گسترش قلمرو خود، تمامي كشورهاي حاشية درياي مديترانه را در بر مي گرفت. اين موفقيت باعث موفقيتهاي ديگري شد: در حالي كه خراج 48 ايالت به سوي پايتخت گسيل مي شد ، تراكم جمعيت ايتاليا بالاترين حدّ‌ جمعيّت يونان را پشت سرگذاشت . در حالي كه تمام جمعيت اروپا تنها 31 ميليون نفر بود، 7 ميليون نفر در ايتاليا زندگي مي كردند.

تا 2000 ميلادي امپراتوري روم قدرتمند تر شد و تا اين زمان 46 ميليون نفر تبعه داشت كه 28 ميليون از 36 ميليون نفر جمعيّت اروپا را در بر مي گرفت ( تصوير 1ـ5 ) . اين امر پيشرفت خوبي محسوب مي شد. در پي آن جمعيّت كاهش يافت و در چهار سدة بعد نيز وضعيّت وخيم تر شد. تعداد جمعيّت با كاستي اقتصاد، كاهش يافت. مجموع كاهش جمعيّت اروپا تا سال 600 ميلادي به 26 ميليون نفر رسيد، 25%‌ كمتر از بيشترين ميزان جمعيّت در سال 2000 ميلادي. كاهش جمعيّت عمومي بود و ردر اوّلين نگاه اينچنين مي نمود كه به علّت بدي آب و هوا پديد آمده است. اين مساله احتمالي پيش نبود. مشخص است كه كاهش جمعيّت در كشورهاي مديترانه بيش از كشورهاي شمالي اروپا به چشم مي خورد. در صورتي كه هوا سردتر مي شد اين كاهش برخلاف آنچه بود كه انتظار آن مي رفت. با آن كه جامعة باستان بيش از اندازه توسعه يافته بود، اين كاهش بسيار زياد به نظر مي رسيد و كاهش قدرت نتيجة آن بود. علّت آن هر  چه كه بود روند جديد كاهش نتايج جالبي در پي داشت. قدرت امپراتوري روم رو به كاستي گذاشت و در نهايت به سقوط آن منجر شد. تمدّن باستان فرو پاشيد و به جاي آن جامعه اي جديد فئودالي سده هاي ميانه به وجود آمد.

اروپا در سدة هشتم ميلادي، دستيابي به شيوه اي جديد را آغاز كرد و بار ديگر جمعيّت آن افزايش يافت. جمعيّت از 26 ميليون در پايين ترين سطح در سده هاي ميانه به 30 ميليون تا سالهاي اوليّه سدة نهم ميلادي و به 36 ميليون نفر تا سال 1000 . ـ بهترين وضعيّت دوران باستان ـ رسيد. از اين زمان روند رشد جمعيّت رو به افزايش گذاشت و ميزان آن شتاب بيشتري يافت. در سدة يازدهم ميلادي جمعيّت به بيش از يك پنجم افزايش يافت. در سدة دوازدهم اين عدد به بيش از يك چهارم و در سدة سيزدهم ميلادي ـ اوج قرون وسطي ـ تا بيش از يكم سوم رو به فزوني گذاشت. در آغاز قرن چهاردهم كلّ جمعيّت به رقم بي سابقة 80 ميليون نفر رسيد.

جمعيّت اروپا در اين زمان به شكلي بس متفاوت نسبت به جمعيّت دوران باستان در سرتاسر قاره پراكنده شد. مركز جهان باستان كشورهاي مديترانه اي بود كه در كنارة محدودة اتصال يونان و ايتاليا قرار داشت، در حالي كه مراكز اروپاي نوين تمام قاره بود و شامل كشورهاي قدرتمند مي شد كه به مناظق  همساية ايتاليا و بلژيك تقسيم شده بودند. كشورهاي بالكان به طور كلّ ي و بويژه يونان از مركزيت كمتري برخوردار بودند.

روشن است كه روند رشد جمعيّت كشورهاي اروپاي شمالي و غربي بيش از كشورهاي مديترانه اي است. جمعيّت اروپاي شرقي نيز داراي چنين وضعيّتي بود، هر چند به علّت آن كه تراكم جمعيّت آنها بسيار پايين مانده بود، در نقشة تراكم جمعيّت ناپيداست. تصوير 1ـ7 كه افزايشهاي درصدي را از دوران باستان نشان مي دهد، اين موضوع را آشكار مي كند . حدّ متوسط جمعيّت منطقة مديترانه ( براي تعيين آن نگاه كنيد به نمودار 1ـ10 ) تنها 36% بود. رقم قابل مقايسه آن با شمال غربي 185% و براي شرق بيش از 285% است. در صورتي كه اين ميزانهاي متفاوت رشد جمعيّت در طول يك يا دو سدة بعدي حفظ مي شد، جمعيت اروپاي مديترانه اي به طور قابل توجّهي محدودتر مي شد.

روند رشد جمعيّت ثابت نماند. جوامع روستايي در صورتي مي تواند اين رشد را حفظ كن كه زمين بيشتري را به زير كشت برد و يا از همان زمينها بهره برداري بهتري كند. تا سال 1300 م اروپا قادر نبود هيچ يك از اين دو را انجام دهد. چرخهاي صنايع اين قارّه بكندي در حال بهبود بود تا اينكه بتواند در كوتاه مدّت كمكي باشد. در تمام سرزمينهاي اروپا جمعيّت وجود داشت. اثرات آن بزودي در سدة چهاردهم نمايان شد . قيمت غذا افزايش يافت، كيفيت تغذيه مردم رو به بدي گذاشت و مرگ و مير فزوني يافت . افزايش زاد و ولد از بين رفت و نمودار جمعيّت كه روند رشد آن طي 500 سال گذشته به مقدار بسياري افزايش يافته بود، ناگهان رو به كاستي گذاشت. اين مسايل خوشحال كننده نيود، توقف رشد جمعيّت تنها ناشي از فقر و مكنت بود. با اين وجود اتفاقات بعدي بسيار ناراحت كننده تر بودند.

در 1347 م . طاعون فراگيري در كريمه شيوع يافت. اين بيماري از مغولستان كه بومي آن منطقه بود، توسط يكي از كاروانهايي كه از جادة قديم ابريشم عبور مي كرد انتقال يافت. اين بيماري، جان اروپايياني را كه در برابر انواع بيماريها مقاومت كمي داشتند، به مخاطره انداخت و تقريباً هيچ كس از طاعون در امان نماند. هر چند در گذشته، اروپا از تهاجمهاي طاعون خياركي رنج برده بود، اكنون مدّت درازي بود كه يقيناً اثري از آن نبود و فقدان فشار جايگزيني در طول سده هاي بينابين، جمعيّت اروپا رااز نظر ژنيتكي بي دفاع رها كرده بود. پيامد آن تجربه اي بود كه تاريخ نگاران آن زمان ، آن را « مرگ عظيم » ناميدند و مورخان امروزه از آن به « مرگ سياه » ياد مي كنند.

بين يك چهارم تا يك سوم جمعيّت اروپا به علّت بيماري مسري سالهاي 1347 م . تا 1353 م .

جان باختند . اين رويداد تراكم جمعيّت راكاهش داد و موجب شد آنان كه زنده باقي مانده بودند از عوامل مؤثر مالتوسي كه باعث جلوگيري از رشد جمعيّت در طول سدة‌ چهاردهم ميلادي شده بود رهايي يابند. با آنا كه وضعيّت بهتر شد، بيماريهاي واگير ديگري مانند طاعون موجب از بين رفتن مردم و در نتيجه كاهش جمعيّت در سده هاي ميانه بود، يعني در حدود 60 ميليون كه كمتر از 80 ميليون در گذشته است و تنها در اين زمان بود كه روند رشد جمعيّت بار ديگر ثابت باقي ماند. حتي در بسياري از كشورها كاهش ناگهاني جمعيّت بيش از فاجعة كاهش 25% بود. چون بيشتر مناطق پرجمعيّت همچون ايتاليا، فرانسه، انگلستان و هلند كاهش بيش از 25% يعني 33% را تحمل كردند. در مقابل مناطقي كه جمعيت پراكنده اي داشتند ـ در شرق ويستول ـ از كاهش كمتري برخوردار بود و بزودي اين كاهش جبران شد.

در سدة پانزدهم ميلادي، وضعيّت تمام اروپا بهتر شد: تا پايان اين سده مجموع تعداد جمعيّت بار ديگر تقريباً در تمام مناطق اروپا به سطح سال 1300 ميلادي رسيد. از 80 ميليون نفر در 1500 م رشد جمعيّت ادامه داشت و به حدود 100 ميليون نفر در 1600 م . و بعد از يك نقصان بين سالهاي 1620 تا 1650 به 120 ميليون نفر در 1700 م . ( به اندازه معمولي ) افزايش يافت. اين افزايش به تعداد بسيار زيادي بيش از پيشرفت ناگهاني جمعيّت در سده هاي ميانه بود. وضعيّت اقتصادي ـ به كمك صنايع رو به رشد و وسعت زمين كه توسط كشف راههاي دريايي به آسيا و امريكا افزايش يافت ـ قوي تر و سودمند تر شد و بيشتر به حالت اوليّه خود بازگشت. به علاوه، دست كم بعضي از توانائيهايي كه مازاد بر نياز مناطق اطراف شهري بود، موجب به كارگيري سودمند در رشد سريع جمعيّت شهرها شد. در اين زمان تحوّلي به وجود آمد: اروپا به قاره اي سرمايه داري و استعمارگر تبديل شد به طور روزافزوني رد صدد بدست آورن ثروت و آماده براي دست يازيدن به تمام جهان به منظور چنگ زدن بر منافع آن براي خود بود.

در سده هاي مياه تعادلي نسبي بين كشورهاي تجارت كننده مديترانه اي كه در رأس آنها ايتاليا قرار داشت با جوامع كشورهاي اقيانوس اطلس كه رياست آنها راهلند بر عهده داشت، به وجود آمد. اين تعادل طي بحرانهاي نيمة اول سدة 17 م . از بين رفت. بحران يك مسأله عمومي بود: جنگ خانمانسوز اروپا كه قرنها ادامه داشت، جنگ سي ساله بين سالهاي 1618 تا 1648 ، شيوع مزمن طاعون و تغيير فاحش و ناگهاني كه از زمان واردات شمس از قاره امريكا به وجود آمده بود و به سطح قابل توجّهي در دهه 1550 م . رسيد. تمام كشورهاي اروپايي درگير فشارهاي اقتصادي و جمعيّت بودند. در نتيجه شكافي در نمودار جمعيّت در 1625 تا 1650 به وجود آمد ( تصوير 1ـ2 ) مرحلة ترقّي و بهتر شدن وضعيت ، پيروزمندان را از شكست خوردگان تفكيكم و در طبقه اي مجزا جاي داد. بهبودي وضعيت در ايتاليا بسيار ضعيف بود، به گونه اي كه تقريباً مي توان آن را ناديده انگاشت. موقعيت اين كشور به عنوان كشوري كه در راس بازار اقتصادي قرار داشت دائماً در حال فروپاشي بود. در مقابل، هلند، مجمع الجزاير بريتانيا و فرانسه به سطح جديدي از موفقيت گام بر مي داشتند و كالاهايشان، بازارهايي را در سراسر قارة اروپا بدست آورد.

در اروپا تغيير وضعيّت به نفع شمالي پروتستان نشين بود. آلمان به نقطة‌ بالايي جدول تراكم جمعيت، يعني به سطح كشورهاي انگلستان، ويلز ، هلند، بلژيك و لوكزامبورگ رسيد. در همين زمان جمعيّت ايتاليا كاهش يافت ( تصوير 1ـ 13 ( الف ) ) . از نظر افزايش درصد جمعيّت بيشتر كشورها به ميزاني قابل توجّه دست يافتند . بجز دو كشور، همگي در دو سوي ميانگين تصوير 1 ـ13 ( ب ) قرار دارند. اين دو استثنا ، ايرلند وفرانسه بودند كه در اين بين ايرلند، نمونة واضحي محسوب مي شد.

جمعيّت ايرلند تا 50% كاهش يافت؛ چون ميزان مهاجرت به طور مداوم خارج از افزايش معمولي بود. فرانسه نيز از افزايش جمعيّت برخوردار بود ـ افزايشي اندك در حدود 17%‌ كه موجب شد فرانسه از دومين كشور پر جمعيّت اروپا به پنجمين كشور در بين قدرتهاي اروپايي تنزل پيدا كند.

تلاشهاي آلمان براي مقابله با اين حوادث ، دوران اخير ( 1975ـ 1914 م . ) راهمراه با زمينة اصليش شكب مي دهد . در راستاي واهمه از ميزان رشد صنعتي روسيه ، آلمان ، اروپا را رد سال 1914 به جنگ جهاني اول كشاند. نبرد 4 ساله به بهاي از دست رفتن جان 8 ميليون نظامي و مرگ شمار زيادي از مردم غير نظامي انجاميد. آمار اين چنين بود: در مناطق شمالي و غربي اروپا ، آلمان 000/700/1 نفر ، فرانسه 000/300/1 نفر، انگلستان 000/750 نفر و مجموع كشته شدگان اين منطقه 000/750/3 نفر بود. در منطقه شرقي اروپا، روسيه 000/700/1 نفر ، اتريش ـ مجارستان 000/250/1 نفر، روماني 000/300 نفر و مجموع جان باختگان اين منطقه 000/250/3 نفر بود و كشورهاي مديترانه اي تقريباً صدمه اي نديدند ( ايتاليا 000/65و مجموع 000/75 نفر ) . امّا تلفات و مجروحان جنگ اطلاعات قابل توجّهي براي جمعيّت نگاران محسوب نمي شود. بسيار مهمتر از آن، مرگ و مير ناشي از سوء تغذيه ، بيماري و كم باروري به علّت بي نظمي اجتماعي و اقتصادي بود. در اين زمان مناطق شمالي و غربي اروپا وضعيّت نسبتاً بهتري داشتند . از سوي ديگر در روسيه، در سال 1917 م . اقتصاد فروپاشيد و اين اضمحلال اقتصادي قيامي انقلابي را به دنبال داشت كه طي آن قحطي و بيماري  فرا گير به طور جدي ميليونها انسان را نابود كرد. آثار دقيق مرگ و مير نامعلوم است. امّا آنچه كه يقيناً مي توان گفت كاهش ناگهاني 10 ميليون نفر در شرق اروپا به طور كلي بود و همين مسأله كافي است كه بار ديگر شمال و غرب اروپا را در رأس هرم جمعيّت اين قاره قرار دهيم.

شرق اروپا، رد طول جنگ داخلي زيان ديد و تا سالهاي آغازين جنگ جهاني دوّم مجدداً پيشتاز شد. در اين زمان زيانهاي كشورهاي شرقي اروپا از هر جهت سنگين تر از ديگر مناطق بود. 17 ميليون سربازي كه در جنگ كشته شدند اغلب از مناطق شرقي اروپا بودند ( روسيه 10 ميليون، ايالتهاي شرقي آلمان و مناطق تابع آن 5/1 ميليون لهستان 500 هزار و مجموع 12 ميليون نفر ) . در مناطق شمال غربي اروپا تعداد كشته شدگان نسبتاً كمتر بود. ( آلمان 3 ميليون ، انگلستان 300 هزار، فرانسه 200 هزار ومجموع 4 ميليون نفر ). تعداد بسيار كمتري سرباز از كشورهاي مديترانه اي جان باختند. ( ايتاليا 300 هزار ، يوگسلاوي 300 هزار و مجموع 800 هزار نفر ). مرگ افراد غير نظامي حختي بي تناسب تر بود. كشته شدگان غير نظامي در شرق اروپا 10 ميليون نفر بودند ( اين تعداد شامل 5/4 ميليون از 5 ميليون نفر يهودي بودند كه توسط نازيها قتل عام شدند ). در مقابل يك ميليون نفر در كشورهاي شمالي و غربي اروپا كشته شدند( 500 هزار نفر آلماني و 300 هزار نفر فرانسوي ) . 5/1 ميليون نفر غير نظامي دركشورهاي مديترانه اي جان خود رااز دست دادند ( كه 000/200/1 نفر از آنها يوگسلاو بودند ). همچنين شرق اروپا جمعيّت را از دست داد و بر جمعيّت غرب اروپا افزوده شد؛ بدين ترتيب كه 15 ميليون در روزهاي پاياني جنگ و بلادرنگ پس از جنگ جهاني از شرق به غرب گريختند يا به زور خارج شدند. علاوه بر كاهش ميزان زاد و ولد كه افزايش طبيعي جمعيّت را به طور كامل متوقف كرد، 35 ميليون  نفر از جمعيّت شرق اروپا كاهش يافت. در مقابل، هيچ تغيير و يا افزايش اندكي در دو منطقه ديگر اروپا ، مناطق شمالي و غربي و كشورهاي مديترانه اي، پيش نيامد. اين مساله موجب شد كه غرب اروپا بار ديگر از شرق پيشي گيرد ( نمودار 1ـ10 ) و با وجود اندك كاهشي در جمعيت موقعيتي كه منطقه غرب اروپا داشت حفظ  شد.

البته از نظر سياسي ، شرق گامهايي رابا تسلط روسيه بر صحنة اروپا، كه پيش از اين بي سابقه بود، به طرف جلو برداشته است.در حالي كه جمعيت روسيه در سال 18545 م . كمي بيش از دو برابر بزرگترين قدرت بعدي يعني فرانسه ( نك 1ـ15 ) بود، در 1914 م . هنوز كمتر از سه برابر قدرت بعدي يعني آلمان ( نكم 1ـ15 ) جمعيّت داشت. اكنون جمعيّت اين كشور بيش از 4 برابر آلمان غربي و در حقيقت بيش از مجموع جمعيّت آلمان غربي، ايتاليا، انگلستان و فرانسه است ( نك 1ـ16 ) . دو دليل عمدة اختلاف بين تصاوير منطقه اي و سياسي، وجود دارد: 1ـ روسيه يك كشور آسيايي ـ اروپايي است و روند  رشد جمعيّت منطقه آسيايي اين كشور بسيار سريع بوده است

2ـ وسعت سرزمين آلمان كه در رديف دوّم اروپا قرار دارد كاهش يافت و به دو كشور تقسيم شد.

آسيا : بررسي كلّي

000/000/44 كيلومتر مربع

يك نسل پيش ، دربارة « انقلاب نوسنگي » ـ پيدايش نخستين توليد كنندگان غذا در برابر جامعه هاي گردآورندة غذا ـ ديدگاه نسبتاً روشني داشتيم. اين انقلاب در خاور نزديك ، رد منطقه اي كه مركز آن فلسطين، سوريه و عراق بود، روي داد. اين منطقه « هلال خصيب » ناميده مي شود كه يك يا دو هزار سال بعد، نخستين تمدّن در آن پديد آمد. اين روزها بيشتر مي دانيم ، امّا متأسفانه كمتر مي فهيم . ظاهراً شيوه هاي گوناگون توليد غذا از سرزمينهاي مختلفي سرچشمه گرفته است كه اغلب پيدايش اين شيوه ها بسيار كند و نامحسوس است، البتّه آنچه مورد توجّه ماست سير صعودي جمعيتي است كه با انتقال به مرحلة توليد غذا همگام پنداشته شده است. امّا به نظر مي آيد اين سير نمودار در برخي مناطق و در دوره هاي مشخّص دور وجود ندارد و براي مثال در طول 5000 تا 3000 سال پيش از ميلاد، دانش كشاورزي رد سراسر جنوب شرقي آسيا، از برمه و تايلند در زمينلاد تا شرقي ترين جزاير اندونزي، گسترش يافت. با وجود اين ، دست كم 2000 سال طول كشيد تا جمعيت به ده برابر ، كه نتيجه انتشار دانش كشاورزي بود، افزايش يافت. ( فرضهايي كه ما پاية تخمينهايمان را بر آنها استوار مي كنيم: اولاً تعداد گردآورندگان غذا در اين پهنه در 5000 سال پيش از ميلاد، احتمالاً از 000/200 نفر كمتر نبوده است ( مقايسه كنيد با استراليا ) و ثانياً ميزان 2 ميليون نفر تا مدّتها در آخرين هزارة پيش از ميلاد حاصل نشد، كه اين مورد كاهشي مشخّص در امتداد دورة تاريخي محسوب مي شود.)

اگر هميشه نتوانيم بر نو آوريهاي كشاورزي اعتماد كنيم تا توضيح دهيم چرابر شمار فقط برخي از اقوام آسيايي افزوده شد، سدت كم مي توانيم بگوييم كه هر جا از كشاورزي خبري نبوده، رشد در خور توجّهي نيز وجود نداشته است. بين 10000 تا 400 ق . م ، جمعيت آسيا از يك ميليون به 80 ميليون افزايش يافت، امّا تعداد مردم سيبري ، كره و ژاپن تقريباص هيچ  تغييري نكرد. از كوههاي اورال تا جزيرة هنشو، تنها ساكنان، شكارچيان ساده و ماهيگيران بودند كه با تخمين كمتر از 200 هزار نفر بودند.

بنابراين ، برل پاية آنچه گذشت، آسياييها در 400 ق . م . در كدام مناطق مي زيسته اند؟ پاسخ اين است كه تقريباً تمامي آنها در روستاهاي ابتدايي در خاور نزديك ( 12 ميليون )، چين ( 30 ميليون ) و هند (د 30ميليون ) زندگي مي كرده اند. اين سه منطقه ، مناطقي محسوب مي شوند كه از بدو پيدايش، كشاورزي مهمترين فعاليتهاي ساكنان آن بوده است؛ مناطقي كه تا حدود سدة چهارم قبل از ميلاد، تمدّنهاي مهمّي به خود ديد و بايد نقش كانون فرهنگي قارّه را در طول تاريخش ادامه مي داد.

در بين اين سه تمدن، خاور نزديك كهن ترين تمدّن است كه مركز اوّلية آن در كشوري قرار داشت كه در نزد پيشينيان به سومر واكد و تاجهان باستان با نام بين النهرين و در عصر كنوني به عراق مشهور است. در اينجا، مدّتهاي ديرپايي پيش از هر جاي ديگر ، انقلاب كشاورزي ، صعودي فزاينده در نمودار جمعيت به وجود آورد ( با روستاهايي كه به سبب رشد به شهرهايي تبديل شدند، با تراكم جمعيّت منطقه اي 10 نفر در هر كيلومتر مربع ) . اين انقلاب كشاورزي، سرآغاز مجموعه اي از نخستين پديده ها بود و مي توان به سادگي ادّعا كردكه سومريان پايه گذار تمدّن بوده اند. اين مجموعة نخستين ها عبارتند از : نخستين كتابت ( به يقين ) ، نخستين ريخته گري مفرغ  ( به احتمال زياد ) و نخستين وسيلة نقلية چرخدار ( به احتمال ) . از آنجا كه اين قوم متمدن ، كه هويّت نژادي آنها هنوز معمّايي است، اين تمدّن را به سرعت ترقّي دادند، خاور نزديك جايگاه اوّل را از نظر جمعيّت ، در ميان مناطق ديگر آسيا به دست آورد و براي بيشتر روزگار باستان قادر بود كه سهم 25 درصدي خود را نسبت كلّ جمعيّت آسيا حفظ كند ؛ اين سهم در اوايل هزارة سوم پيش از ميلاد 5/2 ميليون از كلّ 10 ميليون، دراوايل هزارة دوم 5 ميليون از 20 ميليون و در اوايل آخرين هزارة پيش از ميلاد 9 ميليون از 36 ميلوين بود.

پس از زمان، وضعيّت تغيير كرد؛ گر چه رشد جمعيّت خاور نزديك ادامه يافت، از رشد جمعيّت در چين و هند عقب ماند. در حدود سدة پنجم قبل از ميلاد، جمعيّت چين و هند هر يك به 25 تا 30 ميليون نفر مي رسيد درحالي كه جمعيّت كلّ خاور نزديك كمتر از نصف اين رقم بود. به طور كلّي جمعيّت آسيا تا 1 ششم حدود 7/16 درصد كاهش يافت ( رجوع كنيد به تصويرهاي 2 ـ 3 ـ و 2 ـ 4 ) .

خاور نزديك از نظر تكنولوژي و رشد جمعيت از اروپا نيز پيشي گرفت؛ زيرا هنگامي كه امپراتوري هخامنشي ـ بزرگترين امپراتوري آسيا تا آن زمان ـ مي كوشيد تا يونان را در سدة پنجم پيش از ميلاد فتح كند، به سختي مجبور به عقب نشيني شد و در برابر تاخت و تاز متقابل اسكندر كبير و جانشينان مقدوني او در اواخر سدة چهارم مقاومت عجيب، ولي بي ثمر، او خود نشان داد. در طول چند سال ، اسكندر تمامي منطقه را به صورت بخشي از قلمرو خود در آورد.

امپراتوري اسكندر در واقع شامل امپراتوري كهن هخامنشي و يونان بود كه بر پاية جمعيّت ، سرزميني آسيايي به شمار مي آمد:

امپراتوري مقدوني در اروپا ( يونان )                           3 ميليون نفر

در آفريقا ( مصر )                                                5/3 ميليون

در خاور نزديك ( جز عربستان )                     12 ميليون

در آسياي مركزي و هند                              5/1 ميليون

جمع                                                              20 ميليون

جمعيّت بخش آسيايي                                          5/13 ميليون ( دو سوم كلّ جمعيت )

با وجود اين ، اگر مركز جمعيّتي امپراتوري مقدوني را در آسيا بدانيم، قدرت مؤثّر اين مركز، اروپاييان بودند و هدف اصلي امپراتوري، پيشرفت شيوة زندگي يوناني بود. تعداد ساكنان يونان، در دوره هاي استبدادي اندك بود ـ كمتر از 25- هزار نفر ـ امّا براي گسترش فرهنگ و تمدّن يوناني كافي مي نمود . بعدها، روميان نقش يونانيان را بر عهده گرفتند و در ديگر سالهاي دورة باستان، بخش غري خاور نزديك جزو امپراتوري آنان بود. بخش شرقي دوباره توانست استقلال خود را توسط حكومت پارتها بازيابد ، امّا هم از نظر تعداد ( 5 ميليون در مقابل 45 ميليون ) و از نظر فرهنگي تحت تأثير امپراتوري روم باقي ماند.

شايد خاور نزديك در دوران باستان نسبت به اروپا افزايش مهمّي نداشت، امّا د رآسيا چنين نبود. نه تنها تعداد آسياييان از اروپاييان فراتر رفته بود، بلكه هنديها و چيني ها ( هر كدام به تنهاي ) از اروپاييان بيشتر بودند ، چين و هند مجموعاً تا آن هنگام، از نظر پيچيدگي، تمدنهاي قابل مقايسه با تمدّن روم به وجود آورده بودند. آنگاه كه از هند سخن به ميان مي آوريم، واحدي اجتماعي مورد نظر است نه وجودي سياسي، زيرا تلاشهايي كه براي ايجاد يك امپراتوري كاملاً هندي انجام شده، فقط در دو زمان به مفقّيت نزديك شد: در سدة سوم پيش از ميلاد، زماني كه امپراتوران موريا بيشتر شبه جزيره را تسخير كردند و سدة سوم پس از ميلاد، هنگامي كه پادشاهان گوپتا كنترل نيمة شمالي را به دست گرفتند. چون هيچ يك از اين دو امپراتوري بيش از يك نسل دوام نياورد، ذكر اين مطلب شايسته است كه موقعيّت طبيعي منطقه يكي از عوامل تجزية سياسي بود. چين وضعيتي متفاوت با هند داشت.

در اواخر سدة سوم پيش از ميلاد، حكومتهاي متعددّي كه درّة رودخانة زرد ر بين خود تقسيم كرده بودند، توسّط شي هوانگ تي ، نخستني امپراتور، گرد هم آمدند و از آن پس اتّحاد حاكم بود. مقياس بسيار عظيم است. در خلال دوران هان ، كه از 206 ق . م . تا 220 ميلادي ادامه يافت ، امپراتوري چين هميشه از نظر تعداد كاملاً برتر از روم نشان مي داد: هنگامي كه جمعيّت روم اندكي بيش از 40 ميليون بود، چين دوران هان بيش از 50 ميليون نفر جمعيّت داشت. در دنيايي با امپراتوريهاي متعدّد ، مرتبة امپراتوري چين ديگر تقريباً عادّي به نظر مي رسيد ( تصوير 2 ـ 5 )

در سال 220 ميلادي، امپراتوري هان سقوط كرد و بربرها در 410 ميلادي ، رم را غارت كردند.

ويژگي مشترك در اين دو رويداد ، مداخلة قبايل چادر نشين مركز آسيا ( هون ها، مغولها و تركها ) بود. شمار اين قبيل اقوام چادر نشين هرگز زياد نبوده است ـ كمتر از 5 ميليون نفر در زماني كه ما پيرامون آن بحث مي كنيم ـ با وجود اين، شيوة زندگي سخت، از آنها جنگجوياني چابكسوار ساخته بود و بدين ترتيب برخوردهاي نظامي بسيار قويتري نسبت به آنچه با در نظر گرفتن تعداد آ‎نها پيش بيني مي شد، به وجود آوردند. همين مسأله دربارة عربها نيز صادق بود. فقط حدود 20% از 5 ميليون سكنة شبه جزيرة عربستان، چادرنشينان صحرا گرد بودند، امّا همين كافي بود تا تيغ تيزي به دست لشكريان عرب كه الهام گرفته از تعاليم حضرت محمّد ( ص ) بودند، بدهد تا در سدة هفتم ميلادي بر امپراتوريهاي بيزانس ( روم شرقي )  و ايران فايق آيند. حدود 800 ميلادي عربها حاكمان امپراتوري بودند كه تمامي خاور  نزديك به انضمام اسپانيا، مغرب و مصر در غرب و بخشي از آسياي مركزي و پاكستان كنوني در شرق را شامل مي شد.

خلافت ـ چنانكه امپراتوري عرب بدين نام شناخته مي شود ـ بسيار با نفوذ بود، به طوري كه در دوران اوج خود 30 ميليون نفر تابع اين حكومت بودند. با وجود اين ، دستاورد واقعي عربها تأسيس اين امپراتوري دنيوي نبود، بكله اثبات اين امر بود كه ، اسلام به مثابة فرهنگ حاكم بر خاور نزديك به شمار مي آيد. با در نظر گرفتن ارقام به تنهايي، خلافت عربها همواره شمار كمتري از امپراتوري چين داشت ـ به طوري كه در تجسّم ، پس از امپراتوريهاي 50 ميليوني سوي 10 و تانگ 11 ( 906 ـ 581 ) قرار داشت. تفاوت نسبي فرايندة خاور نزديك كاملاً مشهود بود؛ زيرا به دنبال چين و هند كه هر كدام حدود يك سوم جمعيّت آسيا راشامل مي شدند، خاور نزديك در سدة هشتم ميلادي با تفاوت فاحشي ( 20 ميليون نفر جمعيت ـ كمي بيش از 10% كلّ جمعيّت آسيا ) در ردة سوم قرار داشت. با وجود اين پيدايش اسلام، دوباره خاور نزديك را از نظر رتبة فرهنگي در سطح جهاني در مرتبة خود قرار داد و از اين جهت، جايگاه آن تا به امروز محفوظ مانده است.

آسيا، در دوران پيشرفت در سده هاي ميانه، از افزايش بسيار بالاتري در جمعيت برخوردار شد: 10% افزايش در سدة نهم ميلادي، 10% در سدة دهم ، 25% در سدة يازدهم و ـ سپس با كاهشي مشخّص ـ اندكي كمتر از 10% در سدة دوازدهم. اين رشد، به طور مطلق ، جمعيّت كلّ قاره را به بيش از 250 ميليون رساند. نمودار ، در اين زمان ، كاستي را نشان مي دهد؛ حدود 1300 ميلادي جمع كل به 230 ميليون كاهش و در 1400 تنها اندكي افزايش يافت.

اين دگرگوني در رشد جمعيت ، از نظر سياسي بر ظور چنگيز خان، بنيانگذار امپراتوري مغول ، دلالت مي كند. امپراتوري مغولها به مراتب بسيار در خور توجه تر از ساير امپراتوريهايي بود كه به وسيلة چادرنشينان مركز آسيا به وجود آمده بود، چرا كه اين امپراتوري در حدود 1300 ميلادي ـ آن هنگام كه پهناورتر و مقتدرتر از هميشه بودـ تمامي سرزمين دنياي قديم از روسية اروپايي تا كره ، بانضمام اكثر خاور نزديك و كلّ چين را شامل مي شد. هنگامي كه مغولها بر سراسر اين سرزمين پهناور مسلّط شدند، جمعيّت تمام نواحي كاهش يافت، به طوري كه هر كس گزارشهايي مبني بر شيوة جنگ و كشتار مغولها خوانده باشد، جز اين انتظاري ندارد. هر چند بويژه جمعيت روستايي پس از آن كشتارها به سرعت افزايش يافت، چرا تا پايان همان سده يا حتّي سدة بعد افزايشي ديده نمي شود؟ عاملي كه در مورد مغولها ـ فزون بر عواملي كه در مورد اقوام ديگر نيز صادق بود ـ وجود داشت، عزم آنان بر نابودي كامل طبقه دهقانان ( تا آنجا كه امكان داشت ) بود. زندگي چادرنشيني ( كه شيوة زندگي قوم مغول بود ) از سوي دهقاناني كه دائماً به مراتع تجاوز مي كردند، مورد تهديد بود. مغولها نه تنها دهقانان را قتل عام كردند بلكه ساختار زيربنايي زندگي روستايي ، يعني شبكه هاي آبياري و شهرها و روستاهايي را كه بازار و روستاهاي اطراف محسوب مي شدند، عامدانه نابود مي كردند. سپس آنان موافقت كردند دهقانان گله هايشان را در ويرانه ها بچرانند . سقوط جمعيّت مدّت درازي طول كشيد، زيرا در اين مدّت ، انتقالي از زندگي پر تراكم كشاورزي به زندگي كم تراكم چوپاني صورت گرفت.

احتمالاً روي كار آمدن مغولها چندان هم خوفناك نبوده است، البتّه اگر قبل از آن افزايش شتابندة جمعيّت در سده هاي ميانه رو به كاستي نگذاشته بود؛ در حقيقت شايد اين واقعه ابداً رخ نمي داد ، اگر كاهشي درست در همان اوان در شرف وقوع نبود. با اين حال، مغولها يقيناً اين دوران را تا آنجا كه ممكن بود به دوراني خونبار بدل ساختند و به احتمال زياد آنها مسبّب اين فاجعه بودند، چرا كه كاهش رشد جمعيّت زماني آغاز شد كه دوران سلطة آنان فرا رسيد ( تقريباً يك سده پيش از پايان افزايش شتابندة جمعيّت در اروپا ) و همچنان كاهش ادامه يفات ( در حالي كه در آسيا سه سده به طول انجاميد تا افزايش مجدّد جمعيّت به حدّ سابق برسد و زمان براي جبران كاهش در اروپا نصف اين مدّت بود).

نخستين نشانه هاي آغاز افزايش مجدّد جمعيّت، در سدة پانزدهم پديدار شد. رشد جمعيّت در سدة شانزدهم به رقم بي سابقه اي ( تا 35% براي تمام اين سده ) شتاب گرفت. در سدة هفدهم، كاهشي ( هر چند تا 10% كه همچنان رقم بالايي در مقايسه با معيارهاي معمول به شمار مي آيد ) بروز كرد. از آن زمان در هر سده ركورد جديدي پديد آمد: سدة هجدهم 50% سدة نوزدهم 55% و سدة بيستم دست كم 200% . سدة بيستم با اين رقم بسيار بالا، نبايد ما را از توجّه به ارقام چهار سدة پيشين باز دارد. چهار سده اي كه آسيا، دور از به اصطلاح بيداري توسّط استعمار اروپايي، انقلاب جمعيّت نگاري خود را به وجود آورد. مسلماً هر گاه در اين باره بيانديشيد، جز اين انتظار نداريد. به استثناي بريتانيا در هند ، اروپاييان تا تحوّل در سدة نوزدهم، فعاليّت خاصّي جز در قاره  خود نداشتند و از نظر جمعيت نگاري، آنان به كار مفيدي براي بهبود ارتباطها و يا پديد آوردن طرحهاي جديد آبرساني تا پايان سده اقدام نكردند؛ تغيير مطلوب آسيا، سده هاي پيش از آن صورت گرفته بود.

دلايل خاصّي براي اين ميزان فزايندة ترقّي ( با درصد بالا ) وجود ندارد؛ امّا به نظر مي آيد كه رشد جمعيّت دقيقاً به همين ترتيب صورت گرفت. اساس اين امر مي تواند تمايل مطلوبي باشد كه مدّت درازي در جهت به دست آوردن تكنولوژي وجود داشت. آنچه يادآوري آن بجاست، اين است كه سير قهقرايي آسيا در مقابل اروپا بطور مشخصّي نمود پيدا كرده است. دو پيشرفت تكنيكي مهّم در سدة پانزدهم، ساخت سلاح گرم و كشتيهاي بادباني اقيانوس پيما بود؛ البّته چيني ها همانند اروپاييان با اين دو اختراع آشنايي داشتند و فقط پس از 1500 ميلادي از اروپاييان عقب ماندند. با وجود اين، حتّي همان وقت چيني ها و ساير آسيايي ها ، همچنان تكنولوژي خود را بهبود بخشيدند، امّا اين مهم رابا سرعتي كه اروپاييان دنبال مي كردند به انجام نرساندند.

آنچه ذكر شد از تأخير پيدايش جمعيت نگاري در آسيا حكايت مي كند . اين تحوّل در مرحلة مدرنيزه شدن به وجود آمد، آن هنگام كه ميزان مرگ و مير بسرعت رو به كاستي گذارد و چون كاهش همانند، در ميزان زاد و ولد بعدها به وقوع پيوست ، ميزان افزايش به شكل خاصّي تقويت شد: اين واقعه در ارواپ در سدة نوزدهم رخ داد، يعني هنگامي كه رشد جمعيت از 100 % ( در برابر 50% در سدة هجدهم ) فراتر رفت: در آسيا، اين افزايش خاصّ تا اين سده در حالي روي نداد كه ميزان رشد تقريباً به همان ميزان رشد در اروپاي يك صد سالب پيش بود.

رشد جمعيّت در مناطق مختلف آسيا  ( براي تقسيمات منطقه اي نگاه كنيد به تصوير 2ـ6 ) يكسان نيست. تا 1900 ميلادي، خاور نزديك همچنان به رشد كم خود ادامه داد: در دوره هاي استبدادي ، گر چه جمعيّت خاور نزديك از 21 ميليون به 47 ميليون  ( بيش از دو برابر ) افزايش يافت، سهم آن در كلّ آسيا به 50% كاهش يافت. در اين سده ( در واقع 1950 ميلادي ) تنها جهان اسلام است كه ميزان بيشتري را در نمودار نشان مي دهد . درحال حاضر ، ميزان رشد جمعيت بالاست ـ و به عقيدة  برخي بسيار بالا ـ و رقم فعلي 155 ميليون نشانگر 7%  از كلّ جمعيّت آسيا است؛ اين رقم نشانه نوعي بهبود است نسبت به آنچه اين منطقه در 1500 ميلادي دارا بود.

اين سخن بدان معنا نيست كه خاور نزديك تا بازيابي رتبه اي كه مدّتهاي درازي به عنوان سوّمين منطقة پر جمعيّت  آسيا دارا بود ـ و در ابتداي سدة شانزدهم ميلادي آن را از دست داد ـ فاصلة چنداني ندارد، زيرا ژاپن به مثابة مركز عمدة پرجمعيتي ظهور كرده است. تاريخ ژاپن تقريباً عكس تاريخ خاور نزديك است، چون ژاپن تنها كشور آسيايي است كه در آن تقريباً مرحلة كامل مدرنيزه شدن، با رشد سريع به چشم مي خورد؛ اين مرحلة رشد، تثبيت مجدّد موقعيّت سياسي ـ اجتماعي را به دنبال داشت. انتظار مي رود كه از هم اكنون تا پايان سدة حاضر، فقط 10% بر جمعيت 112 ميليوني فعلي ژاپن افزوده شود و پس از آن ميزان رشد تا صفر كاهش خواهد يافت.

ژاپن و كره اكنون چهارمين منطقة پرجمعيت راتشكيل مي دهند. اين منطقه مقام سوّمي را در حدود 1850 به منطقة جنوب شرقي آسيا واگذار كرده و احتمالاً بزودي گامي ديگر به پس مي رود. زيرا خاور نزديك با اختلاف كمي بلافاصله در مقام بعدي است و خيلي زود جلو خواهد افتاد. رتبة سوّمي منطقة جنوب شرقي آسيا دست نايافتني مي نمايد. در تمامي عصر جديد رشد در اين منطقه از بالاترين ميزان در جهان برخوردار بوده است و جمعيّت كنوني 319 ميليوني آن بيش از مجموع جمعيّت فعلي چهارمين منطقه ( ژاپن و كره ) و پنجمين منطقه ( خاور نزديك ) است. بعلاوه اين منطقه هنوز كاملاً مدرنيزه نشده است ـ مرحله اي كه معمولاً با بالاترين ميزان رشد در تمامي مناطق همراه است.

در مورد دو غول آسيا ( چين وشبه قاره هند ) نيز وضعيت بدين گونه است . به احتمال زياد شبه قارة هند در حال حاضر از چين خاصّ پرجمعيت تر است ـ ارقام تخميني ما 775 ميليون هندي را در برابر 720 ميليون چيني نشان مي دهد ـ گر چه جمعيّت چين به سادگي مي توانست با آن برابري كند و برخي تخمين ها آنها راجلوتر نشان مي دهد. با وجود اين، بي گمان مي توان گفت كه زاد و ولد هنديان بيشتر است و تا پايان اين سده از نظر تعداد بيشتر خواهند بود ( با تخمين ما 000/240/1 نفر شبه قاره هند و 000/020/1 نفر در چين خاص ) . اين تخمين بدين معنا نيس كه چين مقام خود را به عنوان بزرگترين واحد سياسي جهان را از دست خواهد داد، زيرا مناطق برون مرزي اش 165 ميليون ديگر را به جمع كل جمهوري در سال 2000 ميلادي خواهند افزود و انظار مي رود كه تايوان با كمي بيش از 20 ميليون نفر تا آن زمان مجدّدا تحت كنترل سرزمين اصلي چين قرار گيرد. در پايان سده جمهوري چين با اين افزايشها جمعيّتي بالغ بر 1200 ميليون نفر خواهد داشت. در مقايسه، به جرأت مي توان گفت كه جمعيت 1240 ميليون نفري شبه قارة هند كيه بين هندوستان ، پاكستان ، بنگلادش ، نپال و سريلانكا تقسيم مي شود، جمعيت جمهوري هندوستان به تنهايي يقيناً بيش از 000/000/1 نفر خواهد بود.

بنا بر آنچه ذكر شد ، دورنماي جمعيت آسيا، تيره است. قارة هند ( با سابقة مقام سوّمي سنتي در جمع كل قارّه ) همچنان در فقر شديد باقي خواهد ماند، زيرا در اين سرزمين ، انفجار جمعيّت در روستاها ديده مي شود؛ به طوري كه از رؤياهاي يك زندگي متفاوت خبر نيست. چيني ها، با نزديك بودن به مقام سوّمي و برابري از لحاظ جمعيت روستايي، ممكن است قادر به بر هم زدن اين توازن فرضي باشند؛ چون دولت كمونيستي تشكيلات و سازمان اجتماعي براي انتقال مهارتها و نظرات جديد به روستاييان را داراست. با وجود اين، چين يقيناً تا آن اندازه صنعتي نشده است كه بتواند در آنجا كاهشي خود به خود  را در ميزان تولّد انتظار داشت، آيا مي توان انتظار داشت كه روش چينيها موفقيت آميز باشد؟ بايد منتظر ماند و ديد. مناطق برخوردار از لطف طبيعت خاور نزديك با منابع عظيم نفتي ، و جنوب شرقي آسيا كه هنوز نسبتاً توسعه نيافته است آينده اي بالقّوه روشنتر در پيش رو دارند كه البتّه با ميزان رشدي كه جمعيت اين دو منطقه را هر نسل دو برابر مي كند، دستيابي به آن مبهم به نظر مي رسد. فقط ژاپني ها رشد جمعيت نگاري خود را واقعاً تحت كنترل گرفته اند و بخش كوچكي از جمعيّت كلّ كنوني در منطقه راتشكيل مي دهند.

آفريقا : بررسي كلّي

000/000/30 كيلومتر مربع ( حدود 000/000/9 كيلومتر مربع آن صحراست )

شمال افريقا همواره به مناطق مديترانه اي تعلّق داشته است. ساكنان آن يعني بربرها و مصريها از نژاد سفيد هستند و تاريخ آن بخشي از فرهنگ پيچيدة اروپا ـ خاور نزديك است. جنوب صحرا، در آن جا كه عربها آن را « بلاد السودان »، سرزمين سياهان ، مي نامند قرار گرفته است ـ دنيايي كاملاً متفاوت ، با فرهنگ و قوم نگاري بر همگن. تا دوران كنوني، ارتباط بين افريقاي نيمه صحرايي و ديگر سرزمينهاي دنياي قديم بسيار محدود بود . پيشينة تاريخي افريقاي سياه به روش خود و در زمان خود آشكار شد.

امروزه « سياه » تقريباً معادل « نگرو » است، امّا از نظر نژادي منطقة نيمه صحرايي به چهار نژاد سياه كاملاً متفاوت تقسيم مي شود: نگروها ( سياه پوستان )، نيل صحرايي ها، پيگمه ها و بوشمن ها ( بيشه نشينها ). از نظر جغرافيايي ، اين تقسيم به طور كلّي يكسان است . نگروها در سرزمينهاي بيشه اي و جنگلي غرب ـ نيل ـ صحرايي ها در سودان كنوني و ساحل، واقع در جنوب منطقة پست صحرا، پيگمه ها در جنگل گرمسيري باران خيز حوضة رود زئير ( كنگو ) زندگي مي كنند و بوشمن ها در امتداد شرقي و جنوبي افريقا جاي دارند. علاوه بر اين چهار گروه مردم سياه پوست و سفيد پوست شمال، افريقا داراي گروه نژادي پنجم ديگري، در بين مردم كوشي اتيوپي وشاخ آفريقاست . از لحاظ تقسيم بندي زيان شناختي حامي، افراد متعلّق به نژاد سفيد همانند بربرها و مصريها، بيشتر سياه پوست هستند تا سفيد كه امروزه به نظر مي رسند و در حالي كه تمايز جغرافيايي بين شمال و افريقاي نيمه صحرايي ، در اين بخش از افريقا نسبت به ديگر مناطق كمتر بارز است، منطقي به نطر مي رسد كه كوشي ها را به عنوان واسطه اي در مفهوم نژادي و جغرافيايي بپنداريم. از اين رو ، بطور كلّي ما با پنج گروه مواجه هستيم كه قاره افريقا بين آنان در دوران پس از يخبندان و پيش از عصر كشاورزي تقسيم شد. بدين ترتيب مي توانيم جمعيت آنان را در طول اين دورانها تخمين بزنيم:

بربرها و مصريها                               000/100 نفر

كوشي ها                                               000/100 نفر

نيل ـ صحرايي ها                                      000/250 نفر

نگروها                                                   000/250 نفر

پيگمه ها                                                000/200 نفر

بوشمن ها                                              000/350 نفر

000/250/1 نفر

تقريباً در حدود هزارة هفتم پيش از ميلاد ، كشاورزي از طريق خاورميانه، به افريقا راه يافت. ورود كشاورزي از راه ارتباط خشكي قارة افريقا با خاورميانه ، بدين مفهوم است كه نخستين كروش افريقايي كه انقلاب نوسنگي را تجربه كرد، مصر بود؛ اين رويداد همچنين نشان دهنده آن است كه مصر در كنارة باريكه خشكي كه آب نيل سفلا آن را فرا  مي گرفت، قرار داشت. تراكم جمعيت افريقا كه در ابتدا به بالاتر از ميزان اندك، يعني همان ويژگيهاي توسعة بشري در مرحله شكار و جمع آوري غذا، افزايش يافت ـ در سطح محدود 01/0 تا 1/0 در هر كيلومتر مربع  ـ به يك و يا بيش از آن در هر كيلومتر مربع رسيد. در حقيقت جمعيت مصر بزودي بيش از اين مقدار شد، علت آن بود كه در مصر ريزش باران قابل اعتماد نبود و كشاورزي بر پايه آبياري  استوار بود، شيوه اي كه جمعيت زياد نياز داشت و بدان نيز تداوم يافت. تراكم كلّي جمعيت جامعه هاي معاصر در اروپا، در طول هزاران سال از 1 يا 2 نفر در هر كيلومتر مربع به 3 يا 4 نفر رسيد؛ حال آنكه تراكم جمعيت مصريها در سرزمينهاي مسكوني، در سدة آغازين هزارة چهارم پس از ميلاد، 10 نفر در هر كيلومتر مربع بود و تا 3000 سال پيش از ميلاد جمعيتي با تراكم تقريباً 20 نفر در هر كيلومتر مربع در اين كشور زندگي مي كردند. اين سطح جمعيت با جمعيت يك ميليون نفر در مصر مطابق است و مبناي جمعيت نگاوي براي پيدايش مصر به عنوان قلمرو حكومتي نخستين واحد سياسي جهاني در مقياس مهمّ را فراهم ساخت.

در اين زمان، يعني آغاز هزارة سوم پيش از ميلاد، تفاوت جمعيت نگاري بين مصر و ديگر كشورهاي افريقا وجود ندارد. از يك سو ما مي دانيم كه يك ميليون مصري در سواحل نيل اسكان داشتند و از سوي ديگر واقفيم كه دسته هاي هم طايفه از شكارچيان در كنارة چشم اندازهاي گوناگون به صورتي بسيار متفرق پراكنده بودند و مجموع جمعيت آنها تنها به 1 ميليون واندي بالغ مي شد. در اين زمان تقريباً نيمي از جمعيت افريقا در مصر زندگي مي كردند ، آنان در مزارع خويش كشاورزي مي پرداختند و از فروعون اطاعت مي كردند.

در طول 2000 سال بعد، مصر به حفظ موقعيتي زراعتي و جمعيتي، پيشاپيش ديگر جامعه هاي افريقايي ادامه داد. تا 1000 ق . م . مجموع جمعيت افريقا به بيش از 5/6  ميليون نفر افزايش يافته بود و با وجود آن كه 3 ميليون نفر در كنارة نيل سفلا مي زيستند، سهم مصريها از جمعيت قاره تقريباً 40% باقي ماند. تغيير مهمّ در الگوي جمعيت ، تقويت نسبي موقعيتهاي نگرو و نيل ـ صحرايي بود. نگروها در حال پيمودن نخستين گامها به سوي توسعة كشاورزي صحيح بودند و موفقيتهاي آنها در اين راه با افزايشي در تعدادشان به مجموع 1 ميليون نفر ثبت شده است. موقعيت نيل ـ صحرايي ها حتي بهتر از آنان بود، امّا پس از آن شيوة روستانشيني كه نشانة بارز توسعة آنان بود، بيش از آن كه متمركز باشد، پراكنده و در همه جا گسترده بود. آنان به حداكثر ميزان جمعيت دست يافتند وتعداد مجموع آنان به سرعت بيش از نگروهاي ثابت و خانه نشين افزايش يافت. پيگمه ها و بوشمن ها كه هيچ پيشرفتي در رسوم دوران ميانه سنگي نداشتند، بيش از دو گروه ديگر عقب ماندند و در نتيجه جمعيت آنان ثابت باقي ماند.

در سده هاي مياني هزارة پاياني پيش از ميلاد  دو دستة جديد از مردم، در افريقا پديد آمدند: فنيقيها ( لبنانيها ) كه تونس  و تريپولي را به تصّرف خود درآوردند و يونانيها كه در سيرنايكا ( قيروان ) اسكان يافتند. ورود تازه واردها، براي نخستين بار، افريقاي شمالي در غرب مصر را در جامعة مديترانه اي جاي داد. رواج شيوه هاي آگاهانه فن كشاورزي توسط آنان در خاورميانه پديدار شد و در پي آن جمعيت يونانيها بسرعت افزايش يافت. تا سدة سوم پيش از ميلاد، كارتاژ، پايتخت فنيقية جديد، تقريباً تونس كنوني ، به يكي از شهرهاي بزرگ جهان باستان تبديل شده بود و به صورت قدرتي در آمده بود كه قادر بود نزاع با روم بر سر استيلابر مديترانة غربي بود. كارتاژ در اين ستيزها شكست  خورد ـ در حقيقت نيز مي توانست انتظار داشته باشد كه تا زماني كه جمعيت امپراتوريش در سطح 5/1 ميليون نفر (نيمي در افريقاي شمالي و نيمي در اسپانيا ) در مقايسة با جمعيت 5 ميليون نفري ايتالياي روم باقي مانده بود به پيروزي دست يابد. امّا هر چند روميان پيروز، به وسيله با خاك يكسان كردن شهر شكست خورده كه سرانجام بار ديگر آن را بنا كردند، كينه هايشان را فرو نشاندند، ولي اين كشست كا تاژ را به پايتخت ايالت روميان افريقا تبديل كرد. در 200 م . الجزاير و تونس جمعيت دهقاني در حال پيشرفتي را دارا بود؛ شيوة زندگي چادرنشيني به قبايل حاشية صحرا محدود مي شد ومجموع جمعيت آنها تقريباً 4 ميليون نفر بود. بايد به اين رقم 000/500 نفر جمعيت ليبي و 5 ميليون نفر جمعيت مصر را افزوده و از آن 000/500 نفر براي جمعيت چادرنشينان وحشي كاست. تعداد جمعيت نهايي ايالتهاي رومي افريقاي شمالي 9 ميليون نفر بود. اين رقم، تقريباً نيمي از مجموع جمعيت 20 ميليوني تمام افريقاست.

پرتو تمدّن مديترانه، هيچ گاه در درون افريقا به بخشهاي بسيار دور گسترش نيافت. در وراي مرزهاي روم، تنها حكومتهايي كه توسط يك جغرافي دان دورة باستان بر روي نقشه به ثبت رسيده است، قلمروهاي پادشاهي اكسوم ( اريتره ) و نوبه ( در سودان 9 ) است. نخبگان فرمانرواي اين دو سرزمين كوچك، توانايي خواندن و نوشتن را داشتند و همين آنها را قادر مي ساخت گاه گاهي سفيراني به دريار امپراتوري اعزام كنند و نيز نامه هاي افتخار آميزي كه پيامد آن آمدن مبلّغان مسيحي بود، دريافت دارند.

اين بدين مفهوم نيست كه باور داريم در افريقاي سياه هيچ اتفاقي به وقوع نپيوست. نگروها در حال تحوّل بودند ويكي از مهمترين دگرگونيهاي افريقا در راه بود. از ميان 5 ميليون نگرويي زنده در 200 م ، تقريباً 2 ميليون نفر در بيرون از وطن سنتي خود ـ واقع در نواحي مستعمراتي استوائيه ، و زئير و افريقاي شرقي مي زيستند. مهاجرت، به مثابة نفوذي تجربي به سوي شرق از نيجريه در درون كامرون در آخرين هزارة پيش از ميلاد آغاز شد. اين مهاجرتها به تحرّكي در سده هاي پاياني پيش از ميلاد هنگامي كه پيشواي نگرو به سوي شرق در كنارة مناطقي كه اكنون شامل جمهوري افريقاي مركزي، زئير شمالي و اوگانداست حركت كرد. منجر شد، سرانجام تقريباً پيش از 500 م . نگروها به ساحل شرقي قاره رسيدند. مالكان شيوه هاي صنعتي عصر آهن و زراعت توليد بر ساكنان اوّليه و بوميان برتري يافتند، علّت آن بود كه هيچ مخالفت در خور توجهي در مقابل پيشرفت آنان وجود نداشت. پيگمه ها در عمق جنگلهايشان عقب نشستند و بوشمن ها به سوي جنوب عقب رفتند . چشم انداز نژادي افريقاي نيمة صحرايي تقريباً به طور كامل به نگروها تعلق گرفت، زيرا توسعة تمام سرزمينهاي كه به تازگي بدان دست يافته بودند، بسيار سريع شده بود، سرزمينهايي كه توسط نگروهاي صحبت كننده به نوعي زيان مشابه بازبان بانتو مورد اسكان قرار گرفت.

نيل  ـ صحرايي ها در برابر پيشرفت نگروها به ستيز برخاستند و در حقيقت محدودة شمالي مردمان بانتوزيان به سوي جنوب عقب نشستند . معبرهاي قاره ، از غرب به شرق منعكس كنندة فشار چوپانيان نيل ـ صحرايي است. بيرون كردن نيل ـ صحرايي ها از جنوب سودان كه به مفهوم آغاز حركت نگروها به سوي شرق است، در افريقاي شرقي بهتر به نتيجه رسيد. جايي كه زمينه براي اعمال شيوة روستايي مساعد بود. قبايل مشهور پرورش دهندة گاو همچون ماسايي كينا وتوتسي رواندا و بوروندي ، جريانهاي متفاوتي را در اين جريان مخالف نيل ـ صحرايي كه تا آمدن مردم جديد به درون منطقه تا آغاز دوران استعمار ادامه يافت، نشان مي دهد.

ما در زمان بسيار به پيش رفتيم. در آغاز سدة سوم ، حاكميت نگروي افريقاي نيمة صحرايي پيش از آن كه به دست آيد، از پيش خبر دادره شده بود. با نگاهي به تمام قاره، درمي يابيم كه تراكم جمعيت هنوز هم در شمال نسبت به جنوب صحرا بيشتر بود.

بحرانهاي نظامي و اقتصادي كه درنيمة دوم سدة سوم بر دنياي روم ضربه اي سخت وارد ساخت، سرآغاز پايان اين وضعيت بود. جمعيت افريقاي شمالي همانند تمامي ديگر جمعيتهاي محلّي در درون امپراتوري روم شروع به كاهش گذاشت و سقوط تعداد جمعيت براي پيش از چهار سده ادامه يافت. اين رقم، تنها هنگامي كه تعداد جمعيت پايين تر از دو سوم عدد نهايي بود، كاهش يافت ( 6 ميليون نفر در 600 م . در مقابل 5/9 ميليون نفر در 200 م . ) در طول همين دوران ، مي توان پنداشت كه جمعيت نيمه صحرايي از كمتر از 9 ميليون نفر به حدود 13 ميليون افزايش يافته است. تغيير درمركز كشش قارة افريقا كه اين ارقام نشان دهندة آن است، قابل توجه مي نمايد. چه ارقام مربوط به شاخ افريقا ( 1 ميليون نفر در 200 م . و 5/1 ميليون نفر در 600 م . ) به مجموع جمعيت افريقاي شمالي افزوده شود 0 روندي كه مي تواند از نظر فرهنگي مورد تأييد قرار گيرد ) و يا همان طور كه عاقلانه تر به نظر مي رسد، در دسته اي جداگانه مورد بررسي قرار گيرد اين موضوع از اهميت كمي برخوردار است.

استيلاي عربها در سدة هفتم ميلاد، فصلي جديد و درخشان در تاريخ افريقاي شمالي گشود. در بيشتر طول سدة هشتم، مغرب ، ليبي و مصر خواهان دستيابي به ايالتهاي خليفه بودند و جامعة باستاني در حال نابودي منطقه، دگرگون شد و با پذيرش اسلام تواني دوباره يافت. ميزان جمعيت بار ديگر افزايش يافت و تا 1000 م . اندك اندك به بالاتر از بيشترين حدّ دورة باستان رسيد. نسبت غير ثابت ميزان جمعيت مغرب ، ليبي و مصر بار ديگر به سرعت به 5/8 ميليون نفر كاهش يافت و در همين تعداد باقي ماند. نسبت نيمه صحراييها 1 به 3 ( تا 1200ذ م . ) و سپس تا 1 به 4 ( تا 1400 م . ) كاسته شد .

گسترش اسلام به سرزمينهاي جنوب صحرا، حاكي از آن است كه اين منطقة بياباني همچون گذشته به مانند سدّي نبود. با رواج شتر در دوران باستان ، بربرها همواره به سفرهاي خود اطمينان بيشتري نشان مي دادند. تا سده سيزدهم ، آنان به طور منظم از سيجيل ماسا در بخش جنوبي كوههاي اطلس به تيمبوكتو واقع در نيجر مي رفتند و باز مي گشتند و سپس بزودي آنان استفادة از مسيري موازي بين تريپولي و درياچة چادر را آغاز كردند. در همين زمان دريانوردان عرب از راه دريا به ساحل شرقي پا گذاشتند و موفق شدند صحرا را از طرف خارجي در نوردند و زنجيره اي از مراكز تجاري كه تا به سرزمين دور دست جنوب موزامبيك امتداد مي يافت. تشكيل دهند ( تصوير3 ـ 5 )  . اين مسيرها ـ و دو مسيري كه براي دنياي قديم شناخته شده بود، يعني مسير رود نيل و درياي سرخ به نوبه وارتيره ـ همگي توسط عربها استفاده مي شد و در طول قرون وسطي ، آمد و شد بردگان سياه كه در مسيري كوچك ونامنظم با غلبه مصريهاي نوبيا در هزارة دوم پيش از ميلاد آغاز شده بود، به جرياني ثابت و  يكنواخت تبديل شد. تعداد اين بردگان اندك بود. هيچ يك از پنج مسير عربي كه در تصوير 3ـ5 نشان داده شده است ، نمي توانست گنجايش سالانه بيش از 1000 نفر را  داشته باشد و ميانگين عملي كه به دست آمده است ، بايد كمتر از اين تعداد باشد، اين رقم براي تمام پنج مسير تقريباً 1000 نفر است و هيچ مفهومي عددي مربوط به جمعيت 30 ميليوني نيمه صحراييها ندارد.

در نيمة دوم سدة 15 ميلادي، دو رويدادي كه به وقوع پيوست موجب تحوّلي در تجارت برده شد: پرتغاليها مسيري را در بالاي ساحل غربي گشودند كه ارتباط مستقيم اروپا را با افريقاي سياه برقرار كرد و كريستف كلمب قارة امريكا را كشف كرد. در حالي كه استعمار امريكاييان تداوم مي يافت، تقاضا براي كاربردگان ، در وراي هر رويدادي كه پيش ازابن رخ داده بود، افزايش يافت و همين حال جمعيت بومي سرخپوستان امريكا در زير فشار شكست، بيماري و وحشيگري كه بر آنان تحميل گرديد، له شدند؛ از اين رو تنها راه براي انجام اين تقاضا، ورود بردگان سياه پوست بود. تعدادي كه از افريقا از طريق اقيانوس اطلس با كشتي حمل شدند از تعداد نسبتاً اندك 1000 نفر در يك سال، در آغاز سدة 16 ، به حد متوسط سالانه 5000 تا پايان اين سده افزايش يافت. و سرانجام تعداد افرادي كه حمل مي شدند بين سالهاي 1750 تا 1800 م .، سالانه به حدود 000/75 نفر رسيد. تعداد سياهاني كه از گذرگاه مياني بين افريقا و امريكا ـ سفري به درازي ماهها از طريق اقيانوس اطلس، در شرايط فشردگي جمعيت و وحشت از مرگ و مير با حدّ متوسط 15% ـ اعزام شدند، تا 1800 م .، تقريباً 10 ميليون نفر بود. بدين ترتيب گسترش تجارت برده جدا از 10 ميليون نفري كه در طول سدة 18 بركشتي  سوار شدند، 8 ميليون نفر بود.

تأثيرات جمعيت نگاري تجارت برده در اقيانوس اطلس پيش از اين بحث شده است. محاسبات ساده نشان مي دهد كه اين تجارت، تنها در سدة هجدهم كه هيچ موردي در دست نيست بر سطح جممعيت افريقا تأثيري مباين گذاشته است و حتي پس از آن به سختي بر بيش از ميزان كند افزايش مجموع جمعيت نيمه صحرايي اثر كرده باشد، در حدود 50 ميليون نفر بود. در حقيقت اين نكته قابل بحث است كه در جامعه اي كه تعداد افراد زياد آن بر منابع، فشار بسيار سختي مي آورند و مرگ و مير بسيار زياد است تلفات مي تواند به سرعت جبران شود. علّت آن است كه تجارت برده، حتي در بيشترين سطح آن ، هيچ تأثير عمده اي بر تعداد افريقاييها نداشت. برخي نيز  پا را از فراتر گذاشته اند.

آنان مي گويند هر نوع فعاليّت تجاري بهتر از هيچ است و رايج شدن نشاستة كاسا و ( مانيوك ) و ذرّت و تداوم آن در سدة شانزدهم نوع غذايي بومي را ثابت مي كند و نيز اينكه رشد جمعيت عملاً در طول اوج تجارت برده، شتاب بيشتري يافت. مشكل به نظر مي رسد كه به نتايج مثبتي دست يابيم ، بويژه آن كه ما هيچ آگاهي درباره تمامي عواملي كه موجب شد ارتباط با اروپا ، بيماريها و غذاهاي جديد به همراه آورد، نداريم . به نظر مي رسد كه نتيجة بي طرفانه اين است كه تجارت بردة اقيانوس اطلس، از اهميت زيادي براي جمعيت نگاري قاره امريكا برخوردار بود وهيچ اهميتي كمّي ثابت، براي افريقا نداشت.

در اواخر سدة 18 م .، باورهاي اروپاييها در مقابل برده داري تغيير كرد. در اوايل سدة نوزدهم تجارت برده ممنوع شد و در نيمة دوم اين سده، ممنوعيت به اجرا درآمد. مسيرهايي كه براي طولاني ترين اين سوداگريها ثابت ماند. همان مسيرهاي عربي در كنارة صحرا و ساحل شرقي بود كه عملاً توسعه يافت ( تصوير 3ـ7) . ميزان صدور سالانه 000/20 برده در بعضي از اين مسيرها حفظ شد و مبلّغان ضد برده برداري دربارة مناطقي با اندكي تراكم جمعيت در تمام طول نيمة شرقي افريقا صحبت كردند. امّا اين مرحلة نهايي از تجارت برگان، براي آنكه تاثيري بر جاي گذارد ، ديرپاي نبود. تا اواخر دهة 1870 ، آمدو شد تا سطحي ناچيز كاهش يافته بود و اروپاييها به علّت ريشه كن كردن تجارتي كه فسادي آشكار بود، به خود مي باليدند . اين مشكل است باور داريم كه همانها تنها يك قرن پيش از اين خود پر شور و حرارت ترين سردمداران اين داد و ستد بودند.

توقّف تجارت برده تنها جنبه اي از رابطه فزايندة اروپاييها با افريقا در طول سدة نوزدهم بود. كشف مناطق داخلي و پيدايش كشورهاي تحت حمايت ومحدوده هاي نفود ، نشانه هايي گمراه كننده از اين نوع روابط بودند . سرانجام در شتاب فعاليتهاي ديپلماتيك و نظامي مشهور ب ه« تلاش براي افريقا » اروپاييها چون ارباباني به قاره پا گذاشتند. بريتانيا، پيشرفته ترين امپرياليست جهاني، به سهم شير دست يافت . تا پايان سلطنت ملكة ويكتوريا ( 1901 م . ) 50 ميليون افريقايي ـ تقريباً نيمي از مجموع 110ميليون نفر ساكن قارة افريقا ـ به فهرست اتباع بريتانيا افزوده شده بود و در مقابل امپراتوري آلمان تنها 10 ميليون نفر به دست آورد. آلمانها بزودي اين تعداد را هم از دست دادند، چون در طول جنگ اوّل جهاني بريتانيا، فرانسه وبلژيك ، امپراتوري افريقايي آلمان را بين خود تقسيم كردند. در نتيجه ، سهم بريتانيا از 50% گذشت و سهم فرانسه از كمتر از 25% به بيش آن افزايش يافت . باقيماندة  جمعيت قارة افريقا بين بلژيك ( 9% ) ، پرتغال ( 6% ) و ايتاليا ( 1% كه با تصرف حبشه در سال 1935 به 6% افزايش يافت ) تقسيم شد.

مهاجرت قابل مشاهده بود، امّا به هيچ وجه چهره اي از دوران استعمار به حساب نمي آمد.

موسوليني در تلاشي براي بوجود آوردن ايالت افريقاي متعلّق به امپراتوري جديد روم، 000/100 ايتاليايي را در ليبي سكونت داد، امّا روند مهاجرت به داخل براي كمتر از اين مقدار سازماندهي شد. جامعه هاي خارجي در مراكش، تونس و مصر از كشورهاي اروپايي ساحل مديترانه مهاجرت مي كردند و نه از قدرتي اشغالگر . اين گروههاي قدرتمند بي ثبات، همواره از نظر تعداد جمعيت ، اندك بودند.

بيشترين تعداد خارجيها در مصر تنها به 000/200 نفر، در مراكش به 000/500 نفر و در تونس به 000/250 نفر بالغ شد. اين اعداد همگي تا حدود صفر، در طول مدت كوتاهي كه اين كشورها در حال دست يافتن به استقلال بودند، كاهش يافت. جامعه اي كه به تعداد انبوهي رسيد ـ جامعة فرانسويان ساكن در الجزاير كه دراوج شكوه خود در دهة 1950 قدرتي يك ميليوني محسوب مي شد ـ پس از ستيزي نابود شد.

بيشتر افريقاي نيمه صحرايي، از اين تازه واردان سرزده، به دور ماند. تعداد كمي بريتانيايي در طول اوج قدرت امپراتوري ، در افريقاي شرقي اسكان گزيدند، امّا آنان تقريباً همگي هنگامي كه منطقه بار ديگر خود مختار شد ، آن را ترك كردند. هنديهايي كه بريتانياييها آنها را آورده بودند، تا اين بخش از امپراتوري بريتانيا را در نوردند ، اغلب ماندگار شدند. در دهة 1960 م . تعداد آنان 000/400 نفر بود ، امّا از اوگاندا 000/100 نفر به خارج رفتند . در اين زمان بريتانياييها و هنديها نيز با تعداد بيشتري به درون افريقاي جنوبي حركت كردند. افريقاي جنوبي كه پيش از اين شامل يك جمعيت قابل ملاحظه بوئر ( هلندي ) و رنگين پوست ( هلندي ـ هوتن توت ) بود، به منطقه اي در جنوب صحرا  كه جمعيت در آن به صورتي سرتاسري سياه پوست نبودند ، تبديل شد. اكنون 000/100/4 سفيد پوست 000/750 آسيايي، 000/300/2 رنگين پوست و 18 ميليون سياه پوست در اتحاديه افريقاي جنوبي زندگي مي كنند. قدرت سياسي به طور كامل در دست جامعة سفيد پوست است كه بر آيندة بي درنگ اين جامعه اطمينان مي بخشد. امّا در دراز مدّت حفظ اين امتياز انحصاري مشكل است و از آن آرزوهايي كه از دست رفت تعداد مردم سفيد پوست در افريقاي جنوبي برآورد شدند. حكومت همانندي كه توسط 000/200 مهاجر سفيد پوست در روزيا تأسيس شد هم اكنون بسيار متزلزل است.

درصورتي كه افريقاي نيمه صحرايي احتمالاً مشكلات نژادي خود را تا پايان اين سده با تبديل شدن به جمعيت همجنس سياه پوست حل كرده باشد، غير متحمل به نظر مي رسد كه مي توانسته است براي مشكل جمعيتي ديگر خود ـ ميزان كنوني رشد انفجاري ـ راه حلّي يافته باشد. ميزان افزايش جمعيت از 25% در ربع اوّل اين سده به 45% در ربع دوم و 100 %  در ربع سوم سرعتي شتابان يافته است . ارقام مشابه براي افزايش مطلق تعداد 20 ميليون ، 45 ميليون و 140 ميليون نفر است. اگر ميزان افزايش، بيش از آن مقداري باشد كه در ربع چهارم حفظ شد، 250 ميليون نفر ديگر به جمعيت افريقاي نيمه صحرايي افزوده خواهند شد ـ چشم اندازي خوب براي منطقه اي كه پيش از اين با مشكلات شديد فقر و تنگدستي دست به گريبان بوده است.

افريقاي سياه از نظر تراكم ، با كثرت جمعيت مواجه نبود و به آساني مي تواند چندين برابر جمعيت كنوني را بپذيرد، چرا كه اكنون هنوز هم در مرحله اوّليه شهرنشيني بسر مي برد. امّا دستيابي به يك رندگي بهتر براي مردم، به ميزان سرمايه گذاري بستگي دارد كه اكنون بسيار مشكل است آنان به منافع آن دست يابند و به نظر مي رسد كه غير ممكن است تا مادامي كه ميزان افزايش جمعيت به صورت تصاعد هندسي باقي مي ماند، دستيابي به اين منافع تحقق يابد.

اين اميدواري وجود دارد كه در اين منطقه و در هر جاي ديگر افريقا، كاهش جمعيت در آينده اي نه چندان دور آغاز شود و نيز جمعيت قارة افريقا در سال 2000 ، كمتر از 700 ميليون نفري باشد كه بيش از آن انتظار مي رود.

پايان سدة پانزدهم، پايان اين روند بود. تا آن هنگام ، مكزيك و پروبه پايگاهي فرهنگي دست يافته بودند كه همپاي خاورميانة سال 2000 ق . م . بود و همان گونه كه تصوير 4ـ3 نشان مي دهد، تعداد جمعيت اين دو كشور به ميزان قابل مقايسه اي رسيده بود. اتباع امپراتوري آزتك، آخرين مردمان بيرحم جامعة امريكاي ميانه كه مو را بر بدن راست مي كردند به 3 يا 4 ميليون نفر بالغ مي شدند و تعداد مردم امپراتوري اينكا، همانند پروييهاي نوع دوست تر آنها ، بيش از اين تعداد بودند. در آن سو و يا بين اين دو امپراتوري ، در كنارة مرز دريايي شرق ايالت متحدة امريكا ، در كارائيب ، در مكزيك جنوبي و امريكاي مركزي ، در ونروئلا و كلمبيا به طور عمده گونه گون و يا نيمه كشاورز مي زيستند كه تعداد آنها كه مجموعاً 5 يا 6 ميليون نفر بود به مجموع جمعيت تمامي قاره افزوده مي شد. بايد به اين تعداد يابندگان غذا را افزود كه در چشم اندازهاي پهناور و خالي از سكونت غرب ايالات متحده و كانادا، جنگلهاي برزيل و آبهاي متروك آرژانتين زندگي مي كردند. در مجموع با شمارش دستة اندكي از اسكيموهاي حاشية قطب شمال تا ياهگان تيرادلفوئگو يك ميليون نفر در اين قاره زندگي مي كرده اند.

قارة امريكا همواره با مردم و موفقيتهايش امروزه صدماتي ديده است ، از جايگاه خود تنزل يافته و تا حد زيادي توسط مشتي ماجراجوي  ظالم و بي باك آن سوي اقيانوس اطلس، ويران شده است.

نخستين تأثير اروپاييها   مهلك بود. در مدّت يك سده پس از ورود كريستف كلمب به جزاير آنتيل، جمعيت قارة امريكا تا يكم پنجم كاهش يافت. با پذيرش اين واقعيت كه سرزمينها و جمعيتهاي قابل توجهي در مقابل تاخت و تازهاي بي تاثير بر جاي ماندند ( مثلاً بوميهاي ميليوني شمال ريوگرانده ) اين رويداد به يك كاهش ميانگين تا حدود يك چهارم در منطقة اشغال شده، همراه با برخي كاهشهاي مصيب جمعيتي نكوهش كنيم. خوي و وحشيگري، حرص و طمع و تعصب مذهبي از اسپانياييها قربانيان معمولي ساخت، اما آنان احتمالاً در طول تصرف قارة امريكا، كمتر از تعدادي كه آزتكها در جنگهاي 25 ساله سدة پيشين كشته بودند، به قتل رساندند. در حقيقت قاتلان، امريكاييها و سرخپوستان امريكايي كه هيچ مقاومتي در برابر اسپانياييها نداشتند ، نبودند بلكه قاتلان اصلي، ميكروبها و سرخپوستان امريكايي كه هيچ مقاومتي در برابر اسپانياييها نداشتند، نبودند بلكه قاتلان اصلي ، ميكربها بودند. پيش از كريستف كلمب، آبله و سرخك ناشناخته بود و سرخپوستان امريكايي در برابر آنها مصونيت نداشتند. در طول سدة 16 م . سرايت دگربار اين بيماريها به جمعيتهاي بومي كشيده شد و مجدداً درافزايش جمعيت وقفه اي ايجاد كرد و تا پايان اين دوران، تعادلي جديد برقرار شد. ميزان جديد جمعيت به طور معمول در حدود سه چهارم ارقام جمعيت، پيش از ورود كلمب به امريكا بود، هر چند ايت تعداد مي توانست بهتر و يا بدتر از آن باشد.

كارائب از جمله سرزمينهايي بود كه روزگار را به بدي گذراند. اين وضعيت، عمدتاً به اين علت بود كه جمعيت هر يك از جزاير، نسبتاً اندك بود و آنان به طور كامل در انزوا  بودند . تعداد آنان بسرعت به سطح كاملاً پاييني كاهش يافت، به طوري كه بهبودي مشكل مي نمود. در اين زمان روند به بردگي گرفتن بوميان توسط اسپانياييها و به كار گرفتن آنها تا حدّ هلاكت، احتمالاً عامل درخور توجه ديگري بود. در حالي كه سبب فراگيري براي گسترش يافتن سريعتر و كشتن بيشتر مي شد و در اين حال در فرصت براي سازگار  كردن وقفه اي ايجاد مي كرد، و بدين ترتيب موقعيت ريشه كن كردن را كاهش مي داد. علت آن اين است كه نابودي، سرنوشتي بود كه بوميان كارائيب با آن دست به گريبان بودند. تا نيمة سدة هفدهم، آنان نژادي منقرض شده محسوب مي شدند، يك جامعه قدرتمند 000/300 نفري كه بسادگي نابود شدند.

بر اين مبنا كه تعداد مطلق مرگ و مير در منطقة اصلي قاره بسيار بيشتر بود، كاهش جمعيت از نظم 5/2 ميليون نفري برخوردار بود. امّا هر چند از بين رفتن مردم ناگوار بود، ميزان جمعيت مصيبت زده به قدري بود كه آنها را از نابودي محافظت كرد و تداوم وجود ريشه هاي بومي در بيشتر مناطق هرگز ماية ترديد نبوده است. دو نيابت سلطنت كه امپراتوري اسپانيا ـ امريكا را تشكيل داد، بر همان پايه هاي جمعيتي به سان امپراتوريهاي آزتك و اينكا برپا شد. براستي اين گزافه نخواهد بود اگر بگوييم كه ساختار امريكاي پس از كشف كلمب در نخستين سدة آن توسط نمودار جمعيتي پيش از كلمب تعيين شد.

مدّتي طولاني به درازا كشيده نشد كه اسپانياييها و به همراه آنان بيماريهايشان به مناطق عمدة تمركز جمعيت راه يافتند. در 1518 م . كورتز به تنوچتيتلان ، پايتخت آزتكها هجوم آورد. سال بعد در حالي كه آبله در بين مدافعان اين شهر شيوع مهلكي يافته بود، وي آن جا را  خانه به خانه به تصرف خود درآورد. تنوچتيتلان به مكزيكويستي تبيدل شد و امپراتوري آزتك هستة اصلي حكومت نايب درآورد. تنوچتيتلان به مكزيكويستي تبديل شد و امپراتوري آزتك هستة اصلي حكومت نايب سلطنتي اسپانياي نوين شد. امپراتوري اينكا تا 1532 دوام يافت و در اين سال پيزارو به مرز شمالي اين امپراتوري رسيد. در اين هنگام ميكروبها قدم بر مردم چيره مي شدند و بلاي آبله تمامي منطقه آند رادر بر مي گرفت . پيش از آن كه پيزارو براي كشتاور به درون راه يابد، جمعيت منطقه كاهش يافته بود. سرنگوني امپراتوري اينكاها نشانة پيدايش حكومت نايب سلطنتي پرو بود. هر دو نيابت سلطنت مرزهايشان را گسترش دادند كه شامل سرزمينهاي مسكوني مجاور مي شد. تا پايان سدة 16 ميلادي، اتباع اين دو حكومت به 9 ميليون نفر رسيد . در حالي كه مجموع جمعيت قارة امريكا در اين زمان به 5/11 ميليون نفر كاهش يافته بود، اين رقم، تقريباً 80% جمعيت قاره را در بر مي گرفت.

در اين هنگام پيشرفت اسپانياييها متوقف شد. سرزمينهاي باقي مانده بسيار كم جمعيت تر بودند تا بتوانند از حكومت حمايت كنند و تصرف نكردن آن هيچ خدشه اي بر ادعاي ايبريها در مالكيت بر تمامي قاره وارد نكرد. هر چند ديگر قدرتهاي اروپايي درصدد به رسميت شناختن اسپانيا بر تمامي مناطق تحت حاكميت خود بودند، از پذيرش حق حاكميت اين كشور بر بقية سرزمينهاي آن امتناع كردند. در نيمة نخست سدة هفدهم، بريتانيا، فرانسه و هلند اقامتگاههايي در امريكا در مخالفت تحريم اسپانياييها بر پا ساختند. مرحلة دوم دوران استعمار امريكا آغاز شده بود.

با نگاهي به سهم اروپاييها تضادهايي به ذهن راه مي يابند. در وهلة نخست، داوطلبانه بودند اين كوچها بود. بجز چند هزار محكوم بريتانيايي كه در سده هاي 17 و 18 ميلادي ، با تبعيد ( به امريكا ) مجازات شدند، تمامي مهاجران به خواست خود به امريكا مهاجرت كردند. در وهلة دوم، جريان عمدة مهاجرت بيشتر مربوط به امريكاي شمالي بود. از هر 5 مهاجر، 4 نفر در ايالات متحدة امريكا يا كانادا به خشكي پا گذاشتند. نكته پاياني آن است كه اين روند مهاجرت بسيار كند آغاز شد. در حالي كه تا 1800 ميلادي بيش از سه چهارم از افريقائيهايي كه وارد قارة امريكا شدند بدين سرزمين پاي گذاشته بودند، تنها كمتر از 3% از مهاجران، اروپايي بودند. مهاجرت بزرگ، حكايت روزگار اخير است. ابتدا سالهاي نخستين را از نظر مي گذرانيم. در سدة شانزدهم تغيير مكانها تنها در انحصار ايبريها بود 000/100 اسپانيايي در امپراتوري اسپانيا ـ امريكا و 10000 پرتغالي در برزيل سكونت كردند. در سدة 17 كشورهاي كارائيب مهاجرت كردند و در اين سرزمين بيشتر آنها در طول مدّت كوتاهي به علت تب و بيماري جان باختند. در همين زمان، 100000 نفر ديگر در كرانه هاي ساحلي اقيانوس اطلس در امريكاي شمالي اقامت گزيدند. در اين منطقه ، زندگي گر چه ناملايماتي داشت ولي مردم در سلامتي مي زيستند و در نتيجه جامعه اي به وجود آمد كه بزودي بشدت افزايش يافت. در 1700 م ، 000/300 مهاجر در امريكاي شمالي زندگي مي كردند كه آن را مي توان با 1 ميليون سفيد پوست در امريكاي لاتين مقايسه كرد. تغيير مكان اصلي در آن سوي اقيانوس اطلس در اين سده، به حدود 000/350 نفر بالغ شد، اين بدين مفهوم است كه مجموع متراكم از روزگار كريستف كلمب هنوز هم كمتر از 000/500 نفر بود.

ارقام عبور از اقيانوس اطلس با اين نظم بسيار زياد ، در طول سدة هجدهم باقي ماند. امريكاي شمالي 000/400 مهاجر ديگر را جذب كرد و اين دوران با ميزان جمعيت 5/4 ميليون سفيد پوست پايان يافت. امريكاي لاتين 000/200 مهاجر را پذيرفت و با تعداد كمتري سفيد پوست ـ در حدود 4 ميليون نفر ـ زندگي را سپري كرد  . اين روند تا سالهاي سدة 19 م . مناسب نبود و در اين هنگام ، تراكم جمعيت شروع به تغيير كرد. هنگامي كه اين تحول صورت گرفت، از شدت بهتري برخوردار بود. ميزان مهاجرت از حد متوسط كمتر از 000/10 نفر در طول يك سال، در آستانه دو دهة ( نخستين ) سدة 19 م .، به دو برابر اين رقم در دهة 1820 افزايش يافت و سپس اين روند به سوي تقريباً 000/100 نفر در اواخر دهة 1830 سير صعودي يافت. اين روند از اين سطح هم فراتر رفت و پس از قحطي سالهاي 1846 تا 1848 در ايرلند در دهة بعدي بر نيم ميليون نفر در سال 1854 آسيب رساند و هر چند اين تعداد در طول دهة 1860 به زير 000/200 نفر كاهش يافت، اما اين سقوط زودگذر بود. در تمام طول آخرين ربع قرن نوزدهم، مهاجران غالباً كمتر از نيم ميليون نفر بودند. اوج مهاجرتها در دهة پيش از جنگ اوّل جهاني فرا رسيد كه در اين هنگام ميزان مهاجرت در هر سال بيش از يك ميليون نفر بود.

وقوع جنگ موجب كاهش شديدي شد و كمي پس از پايان آن، ايالات متحده محدوديت سالانة مهاجرت 000/350 نفر خارجي را به قارة امريكا تحميل كرد و بزودي اين تعداد به 160000 نفر كاهش يافت. در خحالي كه از هر 5 نفر مهاجر پيش از جنگ ، 4 نفر از آنها به ايالات متحدة امريكا مي رفتند و اين كشور مقصد بلاواسطه و نهايي آنها بود، اين امر به طور موثري درون ده قاره اي را به حدود000/300 نفر در سال رساند. اين تعداد از آن زمان تاكنون ميانگين مهاجرت بوده است.

در مهاجرت بزرگ، بين سالهاي 1845 تا 1914 م .، 41 ميليون نفر به قارة امريكا واردشدند. همگي آنها، به استثناي 6 ميليون نفر از ايشان به شمال اين قاره رفتند و از بين 35 ميليون مهاجر به سوي شمال ، 33 ميليون نفر در ايالات متحده اسكان يافتند. اين درون دهي، با ميزان فراواني از افزايش طبيعي درهم آميخت و سهم ايالات متحدة امريكا را از مجموع 40% جمعيت قاره امريكا به 55% افزايش داد. احتمالاً آمار كامل از اين هم چشمگيرتر مي باشد. جمعيت جنوب ريوگرانده تقريباً 3 برابر شد ( از 30 ميليون نفر در سال 1845 به 100 نفر در 1914 رسيد )؛ جمعيت ايالات متحدة امريكا 5 برابر شد ( از 20 ميليون نفر در سال 1845 به 100 نفر در سال 1914 رسيد ). تاثير اين رشد بر ساختار نژادي جمعيت قارة امريكا برجسته مي نمود. ناحية اروپايي نشين به بهاي تضعيف بخشهاي افريقايي و سرخ پوست نشن توسعه يافت ( تصوير 4 ـ7) .

رشد شگفت انگيز ايالات متحدة امريكا در اواخر سدة نوزدهم، اين كشور را به قدرتمندترين ملت تبديل كرده است. در طول سدة بيستم، توسعة قدرت مادّي اين كشور تداوم يافت.اما رشد جمعيت آن كند شده است. افزايش جمعيت امريكاي لاتين شتاب بيشتري داشت. در نتيجه، تقسيم جمعيت بين امريكاي شمالي ريوگرانده و جنوب آن، اكنون به سوي توزيع 40 به 60 كه در آستانه مهاجرت بزرگ وجود داشت، كاهش يافته است. تا پايان سدة بيستم، يعني هنگامي كه انتظار مي رود جمعيت قارة امريكا به 800 ميليون نفر برسد، تقسيم جمعيتي احتمالاً 33 به 66 است.

با صراحت مي توان گفت كه اين بازگشت  واقعاً جنبة لاتيني ندارد، بلكه مربوط به سرخپوستان امركا است. كشورهايي با بالاترين ميزان افزايش ـ 30% در هر سال و يا بيشتر در مقابلا 1% اخير ايالات متحدة امريكا ـ آن كشورهايي هستند كه جزء مهم سرخپوستان امريكايي را در جمعيتشان حفظ كرده اند. اين كشورها عبارتند از: ونزوئلا، اكوادور، پرو و بوليوي. در مقابل ميزان جمعيت كشورهاي امريكاي جنوبي كه عمدتاً كشورهاي لاتين هستند، همچون آرژانتين و اروگوئه، يعني كشورهايي كه از بخش مديترانه اي اروپا بدان مهاجرت كرده اند، به ميزان جمعيت امريكاي شمالي نسبت به امريكاي مياني و يا آند مركزي نزديكترند.

جايي كه خط تقسيم بندي زمين شناسي به طور دقيق بين دو قارة آسيا و اقيانوسيه بايد ترسيم شود، هنوز هم نامشخص است. امروزه معمولاً هر چه به اين سوي گينة نو متعلق است را از آسيا مي دانند. اين تعريفي مختصر از اقيانوسيه است، اما هنوز هم بدين مفهوم است كه جمهوري اندونزي بايد به عنوان يك حكومت آسيايي ـ اقيانوسيه اي به شمار آيد. اصلاحاتي مربوط به افزودن منطقه و جمهوري گينة نو غربي ( ايريان غربي ) به اندونزي آسيايي، در صفحه 465 ارائه شده است.

نزديك به آخرين عصر يخبندان، حدود 70000 سال پيش از ميلاد، جزاير اندونزي توسط تيره اي از نياي ملانزي هاي كنوني موردسكونت قرار گرفت .

در اين زمان ، روشهاي فني دورة نوسنگي در اندونزي مورد استفاده قرار مي گرفت و در حال نفوذ به درون گينة نو بود. در نتيجه، تراكم جمعيت اين سرزمين رو به افزايش گذاشت و جامعة گينة نو با چهره اي كه ملانزي امروزي را نشان مي دهد، توسعه يافت. در حقيقت با كشف و مهاجرت به جزاير تا شرق گينة نو ـ رويدادي كه به هزارة دوم پيش از ميلاد باز مي گردد ـ ملانزي تا بيشترين حدّ خود گشترش يافت. در حالي كه استراليا بدون تماس با تأثيرات جديد باقي ماند و جمعيت آن هم اكنون به سطح 000/200 تا 000/250 نفر در كل منطقه رسيده بود، ملانزي ها به موقعيتي بالاتر در آمار جمعيتي اقيانوسيه دست يافتند. اين نفوذ در طول 20 سدة بعد رو به فزوني گذاشت. در 1000 م . تعداد ملانزي ها به بيش از 1 ميليون نفر مي رسيد كه 80% از جمعيت اقيانوسيه را شامل مي شد.

استراليا، به مانند مرداب در دورة پارينه سنگي غير قابل تغيير بود. بنابراين هر انگيزه اي براي ملانزي ، بايستي از سوي جمعيت جديدي صورت گرفته باشد. اساس اين گروه جمعيتي در طول دوران از 1000 ق . م . در جزاير تونگا و از 300 ق . م . هنگامي كه تونگايي ها ساموا راكشف و در آن استقرار يافتند، در جزاير ساموا توسعه يافته بود. در آغاز دوران مسيحيت، اين افراد غير ساكن ملانزي ، كه سزاوار عنوان ويژة پلينتزي بودند، از نظر زبان و فرهنگ با ملانزي تفاوت داشتند. مهارت در دريانوردي آنان نيز توسعه يافته بود. پلينزي ها توانايي زيادي داشتند تا بتوانند از سفرهاي دريايي اتفاقي كه به سبب گم كردن راه ها در دريانوردي محلي پديد مي آمد جان سالم بدر برند. آنان حتي توانايي آن را داشتند كه سفرهاي اكتشافي را سازمان دهند كه از پيش درباره آن مي انديشيدند. اين توانايي بالقوه در دوران بعدي تحقق يافت. بين سدة 4 تا 10 ميلادي ، مجموعه اي از مهاجرتهاي حماسي، از پلينزي تا تاهيتي ، هاوايي، جزاير كوك و زلاندنو را در بر گرفت. از نظر جمعيت نگاري، نتايج اين مهاجرتها بسيار زياد نبود. هاوايي و زلاندنو رادر بر مي گرفت . از نظر جمعيت نگاري، نتايج اين مهاجرتها بسيار زياد نبود . هاوايي و زلاندنو در هنگامي كه براي نخستين بار توسط اروپاييها در سدة هجدهم كشف شد، بيش از 250000 سكنه داشت. بقية پلينزي ، بيش از 100000 نفر را در خود جاي نداده بود. اما بر مبناي معيارهاي نسبتاً اندك، سهم پلينزي بسيار زياد بود، به طوري كه مجموع جمعيت منطقه تا 5/2  ميليون نفر افزايش يافت و سهم ملانزي از اين مجموع تا دو سوم كاهش يافت.

كشف اقيانوسه توسط اروپاييها، سوداگري متمادي بود كه از آغاز سدة شانزدهم، هنگامي كه ماژلان، نخستين اروپايي كه اقيانوس آرامه را با كشتي در نورديد تا اواخر سدة هجدهم ، هنگامي كه سفرهاي دريايي اكتشافي جيمزكوك نشان مي داد كه هيچ پهنة خشكي غير كشف نشده در اين منطقه وجود ندارد، به درازا كشيد؛ چون جغرافي دانان آموخته بودند كه طرح اين منطقه را بخوبي ترسيم كند روابط بين اروپاييان و ساكنان اقيانوسيه به كندي توسعه يافت. بوميان اساساً همانند گذشته در انزوا به سر مي بردند و به همان اندازه اي كه آنان در دوران پيش از ماژلان رابطه داشتند، بدان افزودند.

تمام اينها بعد از سال 1788 ـ مهمترين زمان در تاريخ اقيانوسيه ـ تغيير كرد. در ژانوية آن سال ناوگاني با هفت كشتي بريتانيايي به ساحل استراليا وارد شد و تقريباً 1000 نفر در پورت جكسون، نزديك سيدني كنوني، از كشتي پياده شدند.

به اين ترتيب تهاجم اروپا به اقيانوسيه آغاز شد.

عصر جديد ، به طور كلي براي بوميان ناخوشايند بود. تمام ناظران اوليه بر آنند كه مردم بومي در حالي كه در ارتباط اوليه با مهاجران تازه وارد زندگي مي كردند، از كاهشي سريع در تعداد جمعيت رنج مي برند. در بعضي مناطق تمام قبايل نابود شدند. اين گونه وقايع به كار برد فراوان كلماتي همچون انقراض ، و كم جمعيتي در بيشتر آثار در اين مرحله از تاريخ اقيانوسيه منجر شده است. در ديدگاهي وسيعتر، اين گزارشها گمراه كننده است. نيمي از جمعيت اقيانوسيه در گينه نو كه خارج از محدوده مورد نظر اروپاييان قرار داشت و تحت تأثير كامل آنان قرار نگرفته بود مي زيستند؛ هر چند ارتباط شتابان با سفيد پوستها مي توانست به بروز بيماريهايي كه براي اقيانوس آرام جديد بود، منجر شود و در مقابل بوميان هيچ مقاومتي از خود نشان ندادند، با وجود اين هيچ كاهش سريعي در جمعيت، در طول مدت طبيعي اين رويدادها در يك يا دو دهه به وقوع نپيوست. نياز به وجود مهاجرت و نيز ارتباط احساس مي شد تا تعداد بوميان را به طور واقعي بشدت كاهش دهد.

ميزان كاهش جمعيت بومي اقيانوسيه به راستي چند بود؟ با در نظر گرفتن سه مورد بدتر از همه استراليا ، زلاندنو و هاوايي ـ كاهش ناگهان جمعيت از 000/700 نفر در 1800 به 150000 نفر در 1900 ( 80% ) رسيد . ار سوي ديگر ، به علت تداوم رشد جمعيت در گينة نو در دست نيافته و پر جمعيت با نظم 12% ـ فقدان جمعيت در اقيانوسيه در مجموع از تهييج كمتري برخوردار بود. احتمالاً بهترين شيوه براي رسيدن به ميزان توسط تجربه ساكنان جزيره درياي جنوبي، در نظر گرفتن استراليا، پلينزي و زلاندنو به استثناي ملانزي است. نتيجه، كاهش 50% در مجموع جمعيت بوميان است كه بيرحمانه است، اما هنوز تا نابودي كامل فاصلة زيادي وجود داشت ( تصوير 5ـ5 ).

همان طور كه از اين نمودار آشكار مي شود، روند جمعيت نگاري اقيانوسيه از 1850، همواره از آن سفيد پوستان و به سوي بالا بوده است. جمعيت استراليا از 000/600 نفر در 1850 بسرعت به حدود 14 ميليون نفر كنوني رسيده است. در طول همين دوران، جمعيت زلاندنو از 100000 نفر به 3 ميليون نفر افزايش يافت. هاوايي كه در 1959 ، پنجاهمين ايالت آمريكا شد، از مجموع 860000 نفر جمعيتش ، 000/300 نفر سفيد پوست امريكايي هستند. در مجموع، اروپاييان و امريكاييان از اجداد اروپايي، 70%  از جمعيت 23 ميليون نفري كنوني اقيانوسيه را تشكيل مي دهند. اين استنباطي برجسته و قابل توجه است كه اين درصد در 200 سال قبل صفر بوده است.

همان گونه كه استراليا اكنون بر جمعيت نگاري اقيانوسه تسلّط دارد، تاريخ مهاجرت ، به اقيانوسيه ، عمدتاً بريتانيايي است. سه چهارم از 5/4 ميليون نفري كه از درياها براي سكونت در استراليا عبور كردند و 90% از 1 ميليون نفري كه در زلاند نو استقرار يافته اند، از جزيرة كوچك بريتانيا بودند . ديگر مهاجران از نظر شمارش در مقايسه با اهميت محلي قابل توجه، اندك و از نظر جامعه شناسي غالباً شيفته كننده است. از آن جمله مي توان فرانسوياني كه در كالدونياي جديد سكونت گزيدند، هندياني كه به عنوان كارگران قراردادي به فيجي آمدند ( درباره هر دوي آنها مراجعه كنيد به ملانزي ، منطقه 2 ) و تركيبي شگفت آور از ژاپني ها ، فيليپيني ها و امريكايي هايي كه در هاوايي گرد آمده اند را نام برد.

آيندة جمعيتي اقيانوسيه مجبور است تحت تسلط ميزان رشد جمعيت استراليا باشد. اين ميزان افزايش زياد نيست و احتمالاً با روندي كلي در مقابل كشورهاي پيشرفته سقوط خواهد كرد. احتمالاً تمام منطقه تا اواخر اين سده ، در حدود 36 ميليون نفر جمعيت خواهد داشت. بسيار جالب مي نمايد كه ميزان افزايش جمعيت مردم بومي اخيراً به سطح بسيار زيادي فزوني يافته است. بنابراين مجموع تعداد آنان احتمالاً به رقمي بيش از ميزان كنوني، خواهد رسيد.








تبلیغات